Part

Part:15

در طول راه، این تهیونگ بود که به اطراف نگاه میکرد و حرفی نمی‌زند.
مارکو و میونگ دا مشغول صحبت و باخبر شدن از اتفاقات این چند سال گذشته بودند.

راه اونقدری کوتاه بود که دو دوست نتونستن جمع بندی کلی از صحبت ها داشته باشن پس، به خواسته میونگ دا صحبتون رو قطع کردن تا بعد از کمی استراحت به ادامش بپردازند.

بعد از اینکه مارکو مثل همیشه با ضرب خاصی، در زد، ویولت در رو باز کرد و با صورتی که لبخند خانومانه‌ای داشت، همه رو به داخل هدایت کرد.

- از دیدن دوباره شما بسیار خرسند شدم، آقای کیم.

- همچنین، مثل همیشه با اصالت.

بعد از احوال پرسی اون دو نفر، نوبت می‌رسید به امیلی قصه ما.
همون‌طور به گفته ویولت کمی خم شد و به کمک هر دو دستش دامن پیراهنش را کمی بالا گرفت.

- سلام، من امیلی هستم.
دختر مارکو.

بعد از اتمام حرفش دوباره صاف ایستاد.

- درسته، تک دختر مارکو.
وقتی خیلی بچه بودی همدیگه رو دیده بودیم، ولی فکر کنم من رو به خاطر نمیاری.

امیلی سرش رو به دو طرف، به معنی نه تکونی داد.
و بعدش نوبت به ویولت بود که صحبت کنه.

- اون زمان امیلی خیلی کوچیک بود، فکر کنم شما هم با پسرتون اومده بودین، اما قسمت نشد پسر شما رو ملاقات بکنیم.
اوه، راستی پسر شما نیومد؟

همون لحظه تهیونگ که دم در با دکمه لباسش کلنجار میرفت، بیخبر از همه چی تازه وارد خونه شد و اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد، چشمان سیاهِ دختر بود.
ولی حتی یک ثانیه هم نشد که چشمانش رو ازش گرفت.
همزمان تعظیم کوتاهی کرد و خودش رو سریع معرفی کرد.

- خب فکر کنم خسته و گرسنه باشید، ویولت غذای خوشمزه‌ای درست کرده. زودتر میل کنید تا استراحتی هم داشته باشید.

مارکو تند تند حرفش رو زد، و امیلی واقعا ممنون بود که از اون شرایط معذب کننده بالاخره بیرون میره.
ولی فکر کنم اشتباه میکرد سر میز شام حتی بدتر هم بود.

به جز صحبت های دو دوست که گَه گاهی ویولت هم باهاشون شریک میشد، دو فرزند هیچ صحبتی نمیکردن.

و شام اول هم با حرف های میونگ دا "دستتون درد نکنه" و "خیلی خوشمزه بود"
پایان یافت.

و امیلی هم برای اینکه خودش رو دختری بی‌مسئولیت و بی دست پا نشون نده، مجبور بود به ویولت برای جمع کردن و شستن ظروف کمک کنه.

و مارکو مهمون ها رو با اتاقشون راهنمایی کرد، تا بعد از استراحتشون
یک صحبت حسابی با میونگ دا داشته باشه، قطعا مارکو میدنست که کیم بدون دلیل به ملاقاتش نمیره و وقتی، از چندین ماه قبل خبرش رو داده.
یعنی اماده باش، اتفاقات مهمی پیش رو داریم...
-----------------
#Mediterraneantreasure
#bts
#taehyung
#fanfiction
دیدگاه ها (۲۱)

عطر تلخ مردانه‌ات، تنها بویی است که به خاطر دارم.#bts

Part:16روز بعد امیلی زودتر از همیشه چشمانش رو باز کرد، باید ...

Part:14"دختر عزیزم، الان که این نامه رو میخونی من خونه نیستم...

Part:13 -کتاب بابا لِنگدراز!- مطمئنید؟ فکر میکردم قبلا خونده...

فیک 💌💞 پارت ۲فلیکس ( تو ذهنش ) : این دختر اینجا چیک...

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟖» ★........★........ ★........★.........

نام:وقتی پسر داییت بود و بعد از ۱۵ سال دیدیشپارت:۳ جیمین:هنو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط