Part

Part:13

-کتاب بابا لِنگدراز!

- مطمئنید؟ فکر میکردم قبلا خونده باشید.

خانم سانتورو وقتی یه ابروش رو بالا انداخته بود پرسید.

امیلی یکم دستپاچه شده بود اما به خودش اومد.

- راستش رو بخواین، برای خودم نمی‌خوام یکی از فامیل هامون از من درخواست کرد تا وقتی به دیدار ما اومد این کتاب رو بهش بدم. پس اگر اجازه بدین ما زود‌تر رفع زحمت کنیم!

همون لحظه پسر فرانسوی که تازه به اونجا اومده بود خانم کتابدار رو صدا کرد، اونجا بود که امیلی با اینکه هیچ شناختی از اون پسر نداشت ازش ممنون بود.

- باشه!

خانم سانتورو گفت و رفت.

- بخیر گذشت زود باش تا دوباره گیر نیفتادیم.

آنا گفت و امیلی هم سریع دستش رو گرفت و از اون کتابخانه تمام چوب اومدن بیرون.

امیلی کتاب رو توی بغلش گرفته بود و با خودش آهنگ جدیدی که گوش داده بود رو زمزمه میکرد تا به خونه برسه.

درب خونه رو باز کرد، اما صدایی از داخل نمیومد.
قطعا منطقی نبود چون ویولت هیچ وقت این موقع بیرون نبود یا حداقل خبر میداد.
بیخیال فکر کردن شد و به سمت آشپزخونه قدم برداشت.
اونجا هم هیچ کس نبود.
روی میز یاد داشتی نوشته شده بود
که امیلی از خط زیبای روی کاغذ متوجه شد مادرش اون رو نوشته.
-----------
#Mediterraneantreasure
#bts
#taehyung
#fanfiction
دیدگاه ها (۰)

Part:14"دختر عزیزم، الان که این نامه رو میخونی من خونه نیستم...

Part:15در طول راه، این تهیونگ بود که به اطراف نگاه میکرد و ح...

یکی از آرزو هام می‌تونه یه سفر دور دنیا با نامجون باشه...#bt...

Part:12 5می1958- کتابخانه آفتابگردان-فقط یکم دیگه مونده امیل...

میشه لایک کنی O_o

Mafias Stepdaughter

black flower(p,284)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط