یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد.. بغض نفس و گلوی او را آز
یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد.. بغض نفس و گلوی او را آزرد.
می خواست کـه عشق را نمایان نکند.. اشک آمد و باز آبرویش را برد.
می خواست کـه عشق را نمایان نکند.. اشک آمد و باز آبرویش را برد.
- ۵۷۲
- ۲۴ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط