{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد.. بغض نفس و گلوی او را آز

یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد.. بغض نفس و گلوی او را آزرد.
می خواست کـه عشق را نمایان نکند.. اشک آمد و باز آبرویش را برد.
دیدگاه ها (۹)

.

.

از امروز همه چیز آخرین استآخرین هفتهآخرین شنبهآخرین دلشوره ه...

نقل است شبهای زیادیﺷﺎﮔﺮﺩﯼ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻭﺗﻀرع ﺑﻮﺩ!ﺩﺭﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﻣ...

دل بریدم ز غمی که مرا با غم آشنا کرداز همدردی که مرا میان در...

سخت‌ترین لحظه می‌دونی چیه :)اونــــجا که چـــشمات پره اشـــک...

کاش بردنِ اسم تو هم جایزه داشت ماکان؛ شاید اینجوری لاله مرزب...

🖤 پارت بیستم | پروندهلانا با ترس گفت:— پرونده‌ی من یعنی چی؟د...

⁨ ✨بفرست برای اولین بانویی که به ذهنت آمد ✨زن بودن فلسفه‌ای‌...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p75نینا سریع سرش رو تکون داد.«امیدوارم ه...

معامله p6جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت به پنجره خیره ماند.بعد بد...

گاهی زندگی مثل روزی بارانی می‌ماند که هیچ چیز جز سرپناه موقت...

───────── ° عشق یعنی تو در هر لحظه‌ای که بخواهی، می‌توانی به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط