{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بایکی تو چتیمیتی دوست شدم واسه همدیگه لاو میترکوندیم خلاص

بایکی تو چتیمیتی دوست شدم واسه همدیگه لاو میترکوندیم خلاصه دیوونه هم شده بودیم ولی مشخصات دروغ به هم داده بودیم موضوع 3 ماه طول کشید.
یه شب نشستم باپسر خالم داشتم حرف میزدم از هم دیگه پرسیدیم که با کی دوستی بعد من نشستم این ماجرارو براش تعریف کردم اونم واسم طریف کرد.
آخر سر فهمیدیم ما باهم دوست بودیم
نشستیم کرکر خندیدیم
دیدگاه ها (۴)

..

Æ æ ï

پیش بابام نشستم دارم پو بازی میکنم میگه این چیه دیگه منم بهش...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_15ویو میرایکی دو روز گذش...

داستان ترسناک:دخالت در زندگی جن(خاطرات ی نفر ک جنها رو دیده)...

داستان عاشقانه خنده داراینبار میخوام خاطره یکی از دوست دخترا...

بسم الله الرحمن الرحیمازلاک جیغ تا خدای سعید ((:داستان زندگی...

قسمت ۵ و ۶ 🔹 #او_را ... 5اینقدر مشغول حرف شدیم که اصلا یاد...

رمان تاوان دروغ #پارت_بیستماقا محمد اومد بعد کلی سلام و احوا...

*آبنبات شیرین منپارت ۱۰ ( آخر)❤️ویو جیمین: آت رفت بالا بهتره...

استان از اونجا شروع شد که من یه مدت بوداز یکی از اشناهامون ...

#part96#طاهابا تعجب به بابا گفتم :طاها- بابا دمت گرم واقعا، ...

𝐃𝐢𝐟𝐟𝐢𝐜𝐮𝐥𝐭 𝐥𝐨𝐯𝐞, 𝐩𝐚𝐫𝐭 ۲۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط