پدر بزرگ خدا بیامرزم،
پدر بزرگ خدا بیامرزم،
سال های آخر عمرش خیلی کم حرف شده بودوگوشه گیر ..
کمتر توی جمع میومد وهمش توی اطاقش بود.
گه گاه که میرفتم غذاشو ببرم میدیدم توی اطاق تنها نشسته وزل زده به ساعت جیبییش وچنان به
صفحه ساعت خیره میشد که من فکر میکردم کار مهمی دارد، ومنتظر رسیدن ساعت مورد نظراست..
ساعتش را خیلی دوست داشت هیچ وقت هم از خودش جداش نمیکرد .
از آن ساعت های جیبی در دار بود.
فکر کنم این ساعت ،خاطرات قشنگی را برایش یاد آوری میکرد..
خیلی کم توقع وکم حرف بود،
ولی هروقت تنها بود ی شعری را برای خودش زمزمه میکرد،
فکر کنم از این شعر خاطره داشت چون باخط قشنگ نوشته بود وقابش کرده بود وگذاشته بودش روی طاقچه..
بله شعرقشنگی بود،
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جزسخن شعرو شکر هیچ مگو
پدر بزرگ که به رحمت خدا رفت هرتکه از لوازمشو یکی برای خودش به یادگار برداشت منم اون ساعت جیبی را برداشتم..
ساعت قشنگی بود دربش را که باز کردم پشتش عکس ی خانوم جوانی بود هرچی باخودم فکر کردم نه شبیه جوانی مادر بزرگ بودونه شبیه هیچکدوم از اهل فامیل،تا حالاهم ندیده بودمش..
این موضوع را با کسی در میان نگذاشتم..
فکر میکردم پدر بزرگ نمیخواست کسی این راز را بداند، وگر نه خودش تا الان موضوع را به همه گفته بود..
تا اینکه هفته گذشته که برای زیارت اهل قبور به بهشت زهرا رفته بودم ،سری هم به مزار پدر بزرگ زدم خانوم مسنی نشسته بودکنار قبر وفاتحه میخواند
باخودم فکر کردم که شایدبرای قبر بغلی اومده وحالا فاتحه ای هم برای پدر بزرگ من میخواند، قبل ازاینکه
جلو برم آقا پسری که فکر کنم نوه اش بود جلو آمد وگفت؛ مامان قمر هوا داره سرد میشه ،سرما میخوری پاشو بریم..
وقتی داشت میرفت نگاهش که به صورت من افتادگفت؛ پدربزرگت بود؟
سلام کردم وگفتم بله..
به صورتم خیره شدودستی به سرم
کشید و گفت چقدرشبیه پدر بزرگت
هستی ..
راهش را کج کرد وبا نوه اش رفت..
به نظرم آشنا اومد اونا رفتن منم فاتحه ای خواندم، داشتم میرفتم یاد ساعت پدر بزرگ وعکس توی آن افتادم ..
بله اون عکس، عکس جوانی های این خانوم بود خواستم برم از قضیه اش سردر بیارم ولی به خودم گفتم راز قشنگ پدر بزرگ رازیست بین منو اون وخدا...
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جزسخن شعرو شکر هیچ مگو
(ر__ش__ج__ر)
سال های آخر عمرش خیلی کم حرف شده بودوگوشه گیر ..
کمتر توی جمع میومد وهمش توی اطاقش بود.
گه گاه که میرفتم غذاشو ببرم میدیدم توی اطاق تنها نشسته وزل زده به ساعت جیبییش وچنان به
صفحه ساعت خیره میشد که من فکر میکردم کار مهمی دارد، ومنتظر رسیدن ساعت مورد نظراست..
ساعتش را خیلی دوست داشت هیچ وقت هم از خودش جداش نمیکرد .
از آن ساعت های جیبی در دار بود.
فکر کنم این ساعت ،خاطرات قشنگی را برایش یاد آوری میکرد..
خیلی کم توقع وکم حرف بود،
ولی هروقت تنها بود ی شعری را برای خودش زمزمه میکرد،
فکر کنم از این شعر خاطره داشت چون باخط قشنگ نوشته بود وقابش کرده بود وگذاشته بودش روی طاقچه..
بله شعرقشنگی بود،
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جزسخن شعرو شکر هیچ مگو
پدر بزرگ که به رحمت خدا رفت هرتکه از لوازمشو یکی برای خودش به یادگار برداشت منم اون ساعت جیبی را برداشتم..
ساعت قشنگی بود دربش را که باز کردم پشتش عکس ی خانوم جوانی بود هرچی باخودم فکر کردم نه شبیه جوانی مادر بزرگ بودونه شبیه هیچکدوم از اهل فامیل،تا حالاهم ندیده بودمش..
این موضوع را با کسی در میان نگذاشتم..
فکر میکردم پدر بزرگ نمیخواست کسی این راز را بداند، وگر نه خودش تا الان موضوع را به همه گفته بود..
تا اینکه هفته گذشته که برای زیارت اهل قبور به بهشت زهرا رفته بودم ،سری هم به مزار پدر بزرگ زدم خانوم مسنی نشسته بودکنار قبر وفاتحه میخواند
باخودم فکر کردم که شایدبرای قبر بغلی اومده وحالا فاتحه ای هم برای پدر بزرگ من میخواند، قبل ازاینکه
جلو برم آقا پسری که فکر کنم نوه اش بود جلو آمد وگفت؛ مامان قمر هوا داره سرد میشه ،سرما میخوری پاشو بریم..
وقتی داشت میرفت نگاهش که به صورت من افتادگفت؛ پدربزرگت بود؟
سلام کردم وگفتم بله..
به صورتم خیره شدودستی به سرم
کشید و گفت چقدرشبیه پدر بزرگت
هستی ..
راهش را کج کرد وبا نوه اش رفت..
به نظرم آشنا اومد اونا رفتن منم فاتحه ای خواندم، داشتم میرفتم یاد ساعت پدر بزرگ وعکس توی آن افتادم ..
بله اون عکس، عکس جوانی های این خانوم بود خواستم برم از قضیه اش سردر بیارم ولی به خودم گفتم راز قشنگ پدر بزرگ رازیست بین منو اون وخدا...
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جزسخن شعرو شکر هیچ مگو
(ر__ش__ج__ر)
- ۲.۷k
- ۰۱ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط