{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غمگینم...

غمگینم...
همانند دلقکی که روی صحنه چشمش به عشقش افتاد که بامعشوقش به او میخندیدند.....!
دیدگاه ها (۲)

پیرمرد ازصدای خروپف هرشب پیرزن شکایت داشت، پیرزن هرگزنمی پذی...

بهترین ساعت را زدم شکستم چون لحظه های بی تو بودن را به رخم م...

دیشب سر میز شام به یاد تو افتادم... بی اختیار اشک در چشمانم ...

بی تو اما عشق بی معناست، می دانی؟ دستهایم تا ابد تنهاست، می ...

ایولا

مافیای من پارت ۱همه‌چی از همون کنسرت لعنتی شروع شد. وسطِ اون...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p1صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق ...

پارت بیست‌و ششم | آسمانِ شبهواپیما در سکوت آرامی پیش می‌رفت....

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵¹این چیز ها الان اص...

#حکایت_قدیمی روزی، مردی به مهمانی «سلیمان دارایی» رفت. سلیما...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۷صبح روز پنجم، لیا قبل از اینکه زنگ گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط