{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیر مردتهیدستی زندگی را در فقر و تنگدستی می گذراند، و به

پیر مردتهیدستی زندگی را در فقر و تنگدستی می گذراند، و به سختی برای زن و فرزاندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می ساخت .
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود
دهقانی مقداری گندم در دامن لباسش ریخت
پیر مرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و به سوی خانه دوید !!!! در همان حال با پرودرگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :
(( ای گشاینده گره های ناگشوده , عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای ))
پیر مرد در همین حال بود که ناگهان گره ای از گره هایش باز شد
و تمامی گندمها به زمین ریخت !!!!!!
او به شدت ناراحت و غمگین شد و رو به خدا کرد و گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟؟!!!!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟؟!!!!

پیر مرد بسیار ناراحت نشست تا گندمها را از زمین جمع کند
ولی در کمال نا باوری دید دانه های گندم روی ظرفی از طلا ریخته اند!!!
مولانا :

تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
دیدگاه ها (۱۲)

کسی نبوووود؟؟؟^_^

سلاااااااااااااااام روزتون بخیررررر و سرشار از شادی و سلامتی...

توجه کنید خیلی مهمه :علت خیلی از مشکلاتی که ما تو خونه هامون...

بچه ها کسی نکته این عکسو میدونه عایا؟؟به منم بگید^_^

با تو در عهدیم تا صبح #ظهور...چهل روز گذشت؛ چهل روزی که هر ر...

با تو در عهدیم تا صبح #ظهور...چهل روز گذشت؛ چهل روزی که هر ر...

#حکایت_قدیمی "بشنو و باور مكن"شخصی خسیسی براي پنجره هاي خانه...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}مرد از دور اونو دید و یخ ابروش انداخ...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:13دستان پسرک یخ زد.با قدم های لرزان سمت...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 37جشن قصر از چیزی که ویولت تصور می‌ک...

داستان عاشقانه جدید

سناریو مایکی {جنگل چشمات} + مگه یادت رفته تو اتاق بهت چی گفت...

سایه ای در راهرو های نقره ای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط