فیک
فیک ١١۴
هوسوک، خشمگین و بیرحم، دست هانول را محکم گرفته بود و او را به دنبال خود میکشید. هانول، که از ترس و درد به خود میلرزید، بیوقفه گریه میکرد. این صحنه، خشم و کینه در دل جونگکوک شعلهور میکرد. او میخواست با تمام وجود به سمت هوسوک حمله کند و هانول را از چنگال او نجات دهد، اما یونگی با دستانی قوی او را گرفته بود.
یونگی با صدایی آرام اما جدی گفت: الان وقتش نیست. صبر کن، نباید عجولانه عمل کنیم.
هوسوک همچنان با صدایی بلند و پر از خشم فریاد میزد و میخواست جونگهی را پیش او بیاورند. کوک دیگر نمیتوانست تحمل کند. با حرکتی سریع و ماهرانه، صدا خفه کن را روی تفنگش نصب کرد. چشمهایش با خشم برق میزدند. تفنگ را بالا آورد و هوسوک را نشانه گرفت. افرادش در اطراف او موضع گرفته بودند و مراقب بودند که هیچ کس به او شلیک نکند. هوسوک دقیقاً در مرکز دید تفنگ بود. بدون هیچ تردیدی، انگشتش را روی ماشه گذاشت و شلیک کرد.
صدای شلیک خفیف بود، اما با این حال، لحظهای سکوت سنگین حکمفرما شد. اما هوسوک سریعتر از آن بود که جونگکوک فکرش را میکرد. با یک حرکت سریع و ناگهانی، از مسیر تیر کنار رفت، اما گلوله بازوی او را خراشید. با صدایی پر از درد، آهی کشید اما مصمم ماند.
جونگکوک، که از این اتفاق غافلگیر شده بود، به افرادش دستور داد: حمله! همهتون حمله کنید!
افراد کوک با سرعت از هر طرف به بیرون ریختند و تفنگهای خود را به سمت هوسوک نشانه گرفتند. اما هوسوک به سرعت هانول را به عنوان سپر خود استفاده کرد و او را جلوی خودش نگه داشت. جونگکوک، با دیدن این صحنه، فریاد زد: شلیک نکنید! متوقف بشید!
هوسوک، در حالی که درد در بازویش میپیچید، سعی کرد لرزش صدای خود را کنترل کند. او با خونسردی گفت:
ببین کی اینجاست. دوست قدیمی من، جونگکوک.
لبخندی شیطانی گوشه لبش نشست.
جونگکوک با صدایی پر از خشم و نگرانی گفت: زود از هانول فاصله بگیر. قسم میخورم اگر این کار رو انجام بدی، دیگه کاری باهات ندارم.
هوسوک با پوزخندی جواب داد: ببین منو، جونگکوک.
(او اسلحه خود را به سرعت روی شکم هانول گذاشت.)
خیلی دوست داشتم زنت رو جلوت بکشم، اما هیچ وقت فرصت نشد. ولی الان بهترین موقع هست، مگه نه؟ چرا چیزی نمیگی پرنسس؟ هوسوک با لحنی تمسخرآمیز و بیرحم از هانول پرسید.
ببخشید که دیر
هوسوک، خشمگین و بیرحم، دست هانول را محکم گرفته بود و او را به دنبال خود میکشید. هانول، که از ترس و درد به خود میلرزید، بیوقفه گریه میکرد. این صحنه، خشم و کینه در دل جونگکوک شعلهور میکرد. او میخواست با تمام وجود به سمت هوسوک حمله کند و هانول را از چنگال او نجات دهد، اما یونگی با دستانی قوی او را گرفته بود.
یونگی با صدایی آرام اما جدی گفت: الان وقتش نیست. صبر کن، نباید عجولانه عمل کنیم.
هوسوک همچنان با صدایی بلند و پر از خشم فریاد میزد و میخواست جونگهی را پیش او بیاورند. کوک دیگر نمیتوانست تحمل کند. با حرکتی سریع و ماهرانه، صدا خفه کن را روی تفنگش نصب کرد. چشمهایش با خشم برق میزدند. تفنگ را بالا آورد و هوسوک را نشانه گرفت. افرادش در اطراف او موضع گرفته بودند و مراقب بودند که هیچ کس به او شلیک نکند. هوسوک دقیقاً در مرکز دید تفنگ بود. بدون هیچ تردیدی، انگشتش را روی ماشه گذاشت و شلیک کرد.
صدای شلیک خفیف بود، اما با این حال، لحظهای سکوت سنگین حکمفرما شد. اما هوسوک سریعتر از آن بود که جونگکوک فکرش را میکرد. با یک حرکت سریع و ناگهانی، از مسیر تیر کنار رفت، اما گلوله بازوی او را خراشید. با صدایی پر از درد، آهی کشید اما مصمم ماند.
جونگکوک، که از این اتفاق غافلگیر شده بود، به افرادش دستور داد: حمله! همهتون حمله کنید!
افراد کوک با سرعت از هر طرف به بیرون ریختند و تفنگهای خود را به سمت هوسوک نشانه گرفتند. اما هوسوک به سرعت هانول را به عنوان سپر خود استفاده کرد و او را جلوی خودش نگه داشت. جونگکوک، با دیدن این صحنه، فریاد زد: شلیک نکنید! متوقف بشید!
هوسوک، در حالی که درد در بازویش میپیچید، سعی کرد لرزش صدای خود را کنترل کند. او با خونسردی گفت:
ببین کی اینجاست. دوست قدیمی من، جونگکوک.
لبخندی شیطانی گوشه لبش نشست.
جونگکوک با صدایی پر از خشم و نگرانی گفت: زود از هانول فاصله بگیر. قسم میخورم اگر این کار رو انجام بدی، دیگه کاری باهات ندارم.
هوسوک با پوزخندی جواب داد: ببین منو، جونگکوک.
(او اسلحه خود را به سرعت روی شکم هانول گذاشت.)
خیلی دوست داشتم زنت رو جلوت بکشم، اما هیچ وقت فرصت نشد. ولی الان بهترین موقع هست، مگه نه؟ چرا چیزی نمیگی پرنسس؟ هوسوک با لحنی تمسخرآمیز و بیرحم از هانول پرسید.
ببخشید که دیر
- ۲۴.۱k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط