{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بغضيا گريه نميكنند...اما از چشم هايشان معلوم است كه اشكي

بغضيا گريه نميكنند...اما از چشم هايشان معلوم است كه اشكي ب بزرگي يك سكوت...گوشه چشمشان به كمين نشسته است...
دیدگاه ها (۳)

پدران ما هرگز جمله عاشقانه ای به مادرانمان نگفتند شعری از نی...

خداــےآ … این ســــرنوشتــے ڪـــ ہ برام بافتـــے ، قسمتِـــ...

ڪاشـــــ فقط بوבـے وقتـے بغض مـےڪرבم! بغلم مـےڪرבـے و مـےگف...

ساعت 4 صبح است . من شام میخورم و پدرم صبحانه ... عجب فاصله ا...

رمان: در جست و جوی رستگاریپارت دومحیح چقد زود پارت دادم-____...

افراد زیادی در این جهان نشسته اند که در چشم انتظار اینکه عزی...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

"چندپارتی"......p.6روز ها گذشت ...ا.ت و جونگکوک در یک اتاق ک...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۸ | حرفی که بالاخره گفته شدصبح روز بعد، ...

پارت ۳: صدایِ یک سکوتِ ابدیشب، سیاه و خفه بود. بارونِ تندی ب...

حنا بندان جنوب اشک و لبخند بهم آمیخته است. اغلب مادرها و خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط