{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه دردناک )

بوسه دردناک )
پارت ۱۳۳


تهیونگ: بسه الکس بسه دیگه نمی‌خواهم چیزی بشنوم
الکس اشک ریخت و تنگی نفس باعث دید تارش میشد ولی توجه ای بهش نکرد با داد گفت
الکس : یعنی .. چی خودتو دستی دستی به مرگ میدی
تهیونگ اخم کرده بلند شد و با عصبانیت گفت
تهیونگ: هرچی هم که باشه برام مهم نیست به وقتی که دارم فکر میکنم و با خانوادم وقت میگذرونم
الکس اشک ریخت و با بغض و آروم گفت
الکس : ترو خدا ... تهیونگ تو نمیفهمی .. لطفاً آرایش بده
تهیونگ با صدا حاصل از بغض و ناراحتی گفت
تهیونگ: الکس تو نمیفمی .. من میتونم ... جرعت دیدن نوشته های تو اون برگه رو ندارم نمیتونم
الکس تند دست تهیونگ را گرفت سپس روی قفسه سینه اش گذاشت با چشم های پر از اسم و مژه های خیس گفت
الکس : اگه تو نباشی این قلب و سینه هم دوومی نداره این قلب از کار میوفته و این سینه دیگه تنفسی نخواد داشت .. ترو خدا به دخترمون فکر کن
تهیونگ پلک زد و به زمین خیره شد
تعیونگ: منم برای همین نمیخواهم بدونم که تو اون برگه چی نوشته شده بخاطر اینکه .. نمیتونم شما رو ترک کنم اگه تومارم واقعی بود چی ..
الکس سخت و تلخ گفت
الکس : درمان میشی همین .. .. لطفا تهیونگ این کارو با ما نکن این کارو با دخترت نکن ما تازه به هم رسیدیم دخترمون تازه با پدرش آشنا میشه
تهیونگ آروم روی لبه تخت نشست چونش به شدت لرزید ولی الکس تند او را به آغوشش گرفت و سرش را روی شانه الکس گذاشت الکس تند موها تعیونگ را بوسید ...

همچنان دست هایش را بهم مالید و از شدت استرس و ترس روی صندلی هم نمی‌توانست بنشینه تهیونگ هنوز تو آزمایشگاه بود و انکار ازش تمگرافی می‌گرفتند الکس برای لحظه ای روی صندلی نشست و به این فکر کرد که نبود تهیونگ چه بلایی سرش میاره ... این باعث بغض شد و آروم و تورم تر اشک ریخت ... صدا کفش های به گوشش خورد اولین فردی که چشمش بهش افتاد جول سو بود هیونا اشک می‌ریخت و با گریه سمت الکس رفت
دیدگاه ها (۲)

بوسه دردناک )پارت ۱۳۴الکس تند و جدی اشک هایش را پاک کرد و کت...

بوسه دردناک )پارت ۱۳۵دکتر : می‌دونم باید بهت میگفتم ولی این ...

بوسه دردناک )پارت ۱۳۲جول سو: زود خوب شو و انتظار های بیشتر ا...

تولید لیدرمون مبارک

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 162✦...................

#لینو#استری_کیدزنوزاد کوچولو همینطور که خنده ای بزرگ بر لب د...

رویایی واقعی اما مانند دروغ

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹³آروم نزدیک تخت رفتم.لب‌هام می‌لرزید.ب...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

پارت ۴۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط