{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه دردناک )

بوسه دردناک )
پارت ۱۳۵


دکتر : می‌دونم باید بهت میگفتم ولی این خواسته شوهرت بودن خانم
الکس با عصبانیت ولی لحن آرامی لب زد
الکس : برام مهم نیست تو اون برگه لعنتی چه مزخرفی نوشته شده باشه برام عشق و احساساتم مهمه من امید دارم ...
به زمین خیره شد سپس دست روی قلبش گذاشت خیلی عمیق گفت
الکس : اومید دارم که حالش خوب میشه ...
دکتر : اومید چیزی می‌باش که هر آن کس های که بیرون یا داخل این بیمارستان باشه نداره اینو فراموش نکنـ...
الکس تند و جدی زل زد به تهیونگ سپس خطاب به دکتر یا همان استاد قدیمشی لب زد
الکس ؛ نتیجه توموگرافی! ..
دکتر : اگه میخواهی باشه میدم بهت
جدی بلند شد و پاکت را روی میز جلو الکس گذاشت بلافاصله آروم گفت
دکتر : شما رو تنها می‌زارم
و با قدم های از اتاق خارج شد .. الکس همچنان سخت آب دهنش را قورت داد و آروم ام پاکت سرد رنگ را برداشت هر آن چه که در برگه نوشته بود برای الکس مهم نبود چون به هیچ وجه عشق اش شکست نمیخورد ..
هنوز که هنوز هم بود تهیونگ آرنج اش را روی زانوش گذاشته بود و دستش را به شدت سخت مشت گرفته
هیچگونه توجه ای به آن نوشته ها نمی‌کرد و هیچ امیدی در دلش نبود چرا که اگر در آن برگه مرگ تهیونگ نوشته شده باشه بدترین حالت و خس ای به تهیونگ میداد تمام این مدت تنها برای همین گزینه نمی‌خواست آرایش ای بده
حالا چشم هایش روی الکس قفل شده بود یعنی چی نوشته شده در آن برگه سفید برای لحظه ای تهیونگ... خسته ، و درمانده ، پلک رو هم گذاشت .. نه نمی‌خواست . به هیچ‌وجه نمی‌خواست خانواده گرم و شیرینی خودش را رها کنه
الکس پلک زد و تند نفس کشید سپس پلک هایش را سمت تهیونگ چرخاند سخت آب دهنش را قورت داد و دستو پا لرزاند از روی صندلی بلند شد سپس درست روبه رو تهیونگ خم سد و زانو زد
گمان میکرد که تهیونگ از وجود همسرش خبر دار میشه ولی ... اون همچنان چشم هایش را بسته بود و منتظر حرف یا حرکت الکس بود ولی
حالا دست گرم الکس روی دست تهیونگ گذاشته شد سپس هر دو چشم در چشم هم خیره شدن تهیونگ نگاهش سرد بود ...
و الکس نگاهش غمگین ، ..
الکس. : نمی‌خواهی بدونی که چه چیزی تو این برگه وجود داره
تهیونگ پلک رو هم گذاشت سپس زل زد به الکس با لحن پر از احساسات لب زد
تهیونگ: هرچی هم که باشه میخواهم پیش شما بمونم
الکس لبخند ای با چشم های پر از اشک اش زد سپس روی دو پا ایستاد تند و تند تر خندید بلند و بلند تر شوهرش برای لحظه ای مات و مبهوت نگاهش کرد الکس می‌خندید و چیزی نمی‌گفت
تهیونگ نگران از حال همسرش تند بلند شد و مچ هر دو دست های الکس را بین دست های خودش اسیر گرفت و نگران تو چشم هایش خیره شد


از اونجایی که فقد دو پارت تا نهایی رسید شد اجازه پست ندارم تا براتون تا آخر بزارم
دیدگاه ها (۵)

( بوسه دردناک )پارت ۱۳۶ الکس لبخندش محو شد سپس دست هایش را ا...

بوسه دردناک )پارت ۱۳۷ ( پارت نهایی )تهیونگ: چرا اینجور...

بوسه دردناک )پارت ۱۳۴الکس تند و جدی اشک هایش را پاک کرد و کت...

بوسه دردناک )پارت ۱۳۳تهیونگ: بسه الکس بسه دیگه نمی‌خواهم چیز...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

رمان انفجار و امید

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.برای چند لحظه فقط...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

p18تهیونگ برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.«پارک ماریا.»هم...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 162✦...................

سه پارتی✨سونوگرافی... صبح...هوای شهر خنک و دلپذیر بود.یک زوج...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. p7نمی‌دونم چطور گذ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²¹صبح، آرام‌تر از همیشه از راه رسید....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط