{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانزاده پارت

#خان_زاده #پارت198

* * * * *
از اتاق اومد بیرون. تند به سمتش رفتم و گفتم
_چی شد؟
شونه بالا انداخت و گفت
_نمی‌خواد تو رو ببینه!
کلافه نفسم و فوت کردم که گفت
_اما یه چیزی گفت که بهت بگم
منتظر نگاهش کردم که ادامه داد
_باید با خان زاده ازدواج کنی و توی شهر بمونی و هیچ وقت به روستا برنگردی!
درمونده گفتم
_آخه خاتون...این طوری که بدتره! من از فرهاد جدا شدم و حالا دوباره برم زن اهورا بشم؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_خواسته ی باباته! هر چند خان زاده دیگه اعتباری نداره. هیچی براش نمونده. اگه یه ذره عاقل بودی حالا میشدی خانوم روستا... چه کنیم که خان زاده ی بیچاره رو هم با خودت کشیدی پایین...
درمونده روی صندلی های بیمارستان نشستم.
اهورا خان که خیالش از بابت جدایی من و فرهاد راحت شد دیگه پشت سرشم نگاه نکرد.. لابد رفته ور دل زنش اون وقت به من میگن که باید...
سرمو بلند کردم و گفتم
_اگه باهاش ازدواج نکنم چی؟
کنارم نشست و گفت
_ارباب هم همین و میخواد.مجبوری وگرنه خون به پا میشه.
_لابد بعدش هم می‌خواد دوباره با مهتاب عقدش کنه؟من دیگه تحمل اینو ندارم که بساط شب حجله ی شوهرم و آماده کنم خاتون!
نفسش و فوت کرد و گفت
_تحمل داشته باشی یا نه مجبوری...وسایل تو جمع کن بابات که مرخص شد میریم روستا همون جا واستون عقد می‌گیریم و این قضیه تموم میشه میره پی کارش!
درمونده نگاهش کردم که اعتنایی بهم نکرد و دوباره وارد اتاق بابا شد و درو بست.

🍁 🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۱)

#خان_زاده #پارت199نگاهش کردم و با دیدن لبخند روی لبش با حرص...

#خان_زاده #پارت200منتظر عصبی شدنش بودم که با خونسردی گفت_فک...

#خان_زاده #پارت197هیچ تلاشی برای بیرون کشیدن دستم نکردم و ب...

#خان_زاده #پارت196حتی نای اینو نداشتم که پسش بزنم.بلندم کرد...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۸۹اخ.. قلبم بي قرارش بود د...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۸جیمین سرفه زد و سرشو برگردو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۰استراحت کن. اروم چشماشو بست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط