من زنده بودم اما ، انگار مرده بودم
من زنده بودم اما ، انگار مرده بودم
از بس که روزها را، با شب شِمُرده بودم
ده سال دور و تنها ، تنها _ به جُرمِ این که:
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
ده سال می شد آری در ذره ا ی بِگُنجم
از بس که خویش را در خود فِشُرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب میشد وقتی غروب میشد :
کاش آن غروب ها را از یاد بُرده بودم
از بس که روزها را، با شب شِمُرده بودم
ده سال دور و تنها ، تنها _ به جُرمِ این که:
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
ده سال می شد آری در ذره ا ی بِگُنجم
از بس که خویش را در خود فِشُرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب میشد وقتی غروب میشد :
کاش آن غروب ها را از یاد بُرده بودم
- ۸۴۹
- ۰۸ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط