{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من زنده بودم اما ، انگار مرده بودم

من زنده بودم اما ، انگار مرده بودم
از بس که روزها را، با شب شِمُرده بودم

ده سال دور و تنها ، تنها _ به جُرمِ این که:
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

ده سال می شد آری در ذره ا ی بِگُنجم
از بس که خویش را در خود فِشُرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب میشد وقتی غروب میشد :
کاش آن غروب ها را از یاد بُرده بودم
دیدگاه ها (۸)

هربار به تو فکر می‌کنمیکی از دکمه‌هایم شل می‌شودانقراض آغوشم...

.تویِ شیرینی، تو اول، قند دوم می‌شود !مزه ی سوهان اعلا پیش ت...

ای خدایی که به من نزدیکی:خبر از دلهره هایم داری ؟خبر از لرزش...

از زندگی، از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه بازار خ...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

✦ اولین گناه ✦فصل هفتم: هیچ‌کس اینجا نبود---از پنجره بیرون پ...

The Joke That Broke Us

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

p9جنا هنوز میان وسایل قدیمی ماریا نشسته بود و به عکس‌های داخ...

نمیبخشمت p.22

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط