می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست
می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست
گریه خواهم کرد در گرمای آغوشی که نیست
مانده درآیینه چشمی خیره در چشمان من
حرف ها دارم بگویم ازتو با گوشی که نیست
می رسد الهام شعر تازه ای از راه با
چشم های مست وخندان غزل نوشی که نیست
نیستی ومن به یاد کودکی هامان هنوز
می دوم درتپه ها دنبال خرگوشی که نیست
دست های مهربان کوچکی که باز هم
می تکاند خاک را از روی روپوشی که نیست
لحظه ی دلتنگی ام را زنگ خواهم زد ولی
هیچ چیزی بدتر از وقتی تو خاموشی که نیست
گریه خواهم کرد در گرمای آغوشی که نیست
مانده درآیینه چشمی خیره در چشمان من
حرف ها دارم بگویم ازتو با گوشی که نیست
می رسد الهام شعر تازه ای از راه با
چشم های مست وخندان غزل نوشی که نیست
نیستی ومن به یاد کودکی هامان هنوز
می دوم درتپه ها دنبال خرگوشی که نیست
دست های مهربان کوچکی که باز هم
می تکاند خاک را از روی روپوشی که نیست
لحظه ی دلتنگی ام را زنگ خواهم زد ولی
هیچ چیزی بدتر از وقتی تو خاموشی که نیست
- ۱.۴k
- ۲۷ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط