{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست
گریه خواهم کرد در گرمای آغوشی که نیست

مانده درآیینه چشمی خیره در چشمان من
حرف ها دارم بگویم ازتو با گوشی که نیست

می رسد الهام شعر تازه ای از راه با
چشم های مست وخندان غزل نوشی که نیست

نیستی ومن به یاد کودکی هامان هنوز
می دوم درتپه ها دنبال خرگوشی که نیست

دست های مهربان کوچکی که باز هم
می تکاند خاک را از روی روپوشی که نیست

لحظه ی دلتنگی ام را زنگ خواهم زد ولی
هیچ چیزی بدتر از وقتی تو خاموشی که نیست
دیدگاه ها (۷)

یا گوشه‌ای از این قفس بال و پری بگذاریا روبرویم رو به روی خو...

دارد دلم هوای نوشتن٬ هوای توباید که یک غزل بنویسم برای توبای...

ﭼﺮﺍ نمیکُشدﻣﺮﺍ،ﺧﺪﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮﻣﯿﺎﻥ ﺁﺏ ﻭﺁﺗﺸﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗﻮﻗﺴﻢ...

من عاشقت هستم چرا این رانمیفهمی؟من عاشقت هستم چرا مغرور چ بی...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گرما...

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گرما...

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گرما...

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گرما...

‌می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گرم...

..می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط