{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
.
می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست
گریه خواهم کرد در گرمای آغوشی که نیست

مانده در آیینه چشمی خیره در چشمان من
حرف ها دارم بگویم از تو با گوشی که نیست

می رسد الهام شعر تازه ای از راه با
چشمهای مست و خندان غزل نوشی که نیست

نیستی و من به یاد کودکی هامان هنوز
می دوم در تپه ها دنبال خرگوشی که نیست

دست های مهربان کوچکی که باز هم
می تکاند خاک را از روی روپوشی که نیست

لحظه ی دلتنگی ام را زنگ خواهم زد ولی
هیچ چیزی بدتر از وقتی تو خاموشی که نیست
.
دیدگاه ها (۳)

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گرما...

‌می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گرم...

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گرما...

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گرما...

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گرما...

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیستگریه خواهم کرد در گرما...

هوشم ربوده ماه قدح نوشیخورشید روی زهره بناگوشیزنجیر دل ز جعد...

سرم را به یاد مهربانیهایت به شانه ی غم می گذارم و با زبان بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط