{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( 3 تفنگدار )

( 3 تفنگدار )
پارت ۱۳

کنار گوشش نفس داغی خورد سپس با صدا بم گفته شد
جیمین : جای بشین که ازم فرار کنی وگرنهـ...
یوری با ترس سمتش چرخید سپس با چشم های کشیده زل زد به جیمین
همچنان قدم های سمته میز برداشت و صندلی را به عقب کشید سپس روش نشست یوری افکارش را کنار زد سپس به جای خالی کنار اون سوک و تهیونگ چشم دوخت و با قدم های آهسته سمتش هجوم برد
به آرامی صندلی را به عقب کشاند و رویش نشست به خوبی آن غذا ها داشتند دیوانه و مستش میکرد چون به شدت گرسنه بود تا حدی که در کله. راه صدا شکم اش به گوش هر سه میخورد
اولین لقمه را از برنج های شیرینی مزه کرد ...
اون سوک نگاهی به یوری انداخت سپس چاپستیک را روی میز گذاشت و به دختری که غرق در خوردن اش بود خیره شد
اون سوک: یوری خانم میشه بپرسم چندساله هستی
یوری برنج تو دهانش را قورت داد سپس نگاه های ریزی به تهیونگ جونگکوک و جیمین انداخت خوب به یاد آورد که آن ها گفته بود نباید از خود و خانواده ای به کسی بگویید سپس به بشقاب خیره شد و گفت
یوری : من حتی زبونم بسته شده به دست این 3 تفنگدار
جونگکوک به صندلی پشت اش تکیه داد سپس ابرو بالا انداخت
جونگکوک: جیمین یادم باشه که کمی از شکنجش رو کم کنیم
جیمین متقابل خندید و گفت ... جیمین : نه نمیکنم برعکس زیادی می‌کنیم آخه صدا خوبی داره
هر دو خندیدن سپس هاری که میان جمع آن ها اضافه شد
هاری : درسته ولی آقایون دارید زیاده روی میکنید
اون سوک : میشه بس کنید جیمین شی جونگکوک اوپا لطف کنید و راجبه کارتون اینجا حرف نزنید مگه نه هاری
هاری پوزخندی زد سپس مشغول خوردن غذا شد ..
هاری : اون سوک جان بلاخره به ما ربطی نداره که با این دختر چیکار میکنند
تهیونگ تمامی آن مدت در سکوت رفته سپس تنها یک جمله را گفت ...
تهیونگ: به هیونگا چی بگیم .. قاشق را روی میز گذاشت سپس بعد از تمیز کردن هر گوشه لبش هر دو آرنج هایش را روی میز گذاشت
ته یونگ: جونگکوک جیمین به اونجا هم فکر کردین
جیمین حالا به خوبی متوجه شد که باید دورغ های دیگه ای بگویید و وجود این دختر بیشتر عصبیش میکرد .. برای همین عصبی میان دندون هایش غرید ... جیمین : برام کاری نداره ته میگم خدمتکاره ...
یوری ابرو بالا انداخت سپس تکیه اش را از صندلی گرفت و گفت
یوری : خواب دیدی خیره آقا من هیچ وقت خدمتکار شما نمیشم
جونگکوک بلند بلند خندید و با لحن شوخ تبی گفت ... جونگکوک: بح چه گفتی ولی خدایش حق با جیمینه ..
دیدگاه ها (۰)

( 3 تفنگدار )پارت ۱۴تهیونگ نگاهی به جونگکوک انداخت سپس دست ب...

( 3 تفنگدار )پارت ۱۵جیمین : معلوم بود اینجوری میشه ته با اون...

( 3 تفنگدار )پارت ۱۲جیمین نگاه خنثی بهش انداخت سپس بدونه حرف...

3 تفنگدار )پارت 11 جونگکوک به آن حسود بودن همسرش خندید سپس ب...

P2 فیک تهکوک🌌목소리

legacy of ashes

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗ویو جونگکوکاتاق ساکت بود.تهیونگ روی صند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط