( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۱۲
جیمین نگاه خنثی بهش انداخت سپس بدونه حرفی روی مبل کنار جونگکوک نشست در واقعیت این خیلی اون را عصبانی میکرد حتی وجود اش یا کار هایش ولی این از چشم جونگکوک پنهان نماند ...
جونگکوک: هی جیمین فاض نگیر
جیمین : ببینم دلت کتک میخواد ؟
جونگکوک خندید سپس به مبل پشت اش تکیه داد و دستش را دور ها ی حلقه کرد و ازش درخواست اومد تو آغوش کرد متقابل هاری لبخند زد سپس سرش را روی سینه جونگکوک گذاشت و بهش نزدیک شد ..
خدمتکار : خانم هاری میز امادست !
هاری : بریم سر میز شام ؟
تهیونگ: آره بریم گرسنمه به شدت .. تهیونگ اول راهی شد سمته آشپزخانه سپس هاری و جونگکوک با عشق هر قدمی را روی زمین میگذاشتند بلافاصله جیمین هم بلند شد و راهی پله ها اون سوک فکر کرد که وقت شام هست پس کجا میره ..
اون سوک : جیمین شی کجا میری شام نمیخوری ؟
جیمین بدون برگشت گفت .. جیمین : دستامو بشورم
اون سوک : یوری خانم بریم سر میز ؟
یوری تا وقتی که سالن خالی میشد مخصوصا از وجود کفتار وحشی نفسی کشید سپس موهایش را چنگ زد ..
یوری : نمیخورم
بدونه مقدمه گفت و به زمین خیره بود ولی اون سوک به خوبی حالش را درک میکرد سپس گفت .... اون سوک : ببین من نمیتونم حالت رو بفهمم چون خیلی تو حالت سختی هستی ولی اینو بدون تا وقتی سخت نشی اونا روت راه میرن و لحت میکنند
یوری دستی به صورتش کشید سپس گفت
یوری ؛ نمیتونند منو لح کنند
اون سوک : حتما گرسنه هستی پس پاشو بیا
یوری ته دلش نمیخواست صرف میز برود چون از آن افراد به شدت ترس داشت نفسی کشید سپس همراه اون سوک به آشپزخانه رفت دیدش را کله آن میز جمع شد هر مدل غذا ای که در کره وجود داشت روی آن میز جا خوش نموده بود و این به خوبی یوری را گرسنه تر میکرد مخصوصا به یاد آوردن اینکه فقد صبح دو لقمه پنکیک خورده بود لبش را تر کرد سپس صدا هاری افکارش را کنار زد
هاری : چرا باید رو یک میز اونم کنار ما بشینه ؟
اون سوک چشم غره ای رفت سپس گفت ..
اون سوک : هاری جان بهتره حرف نزنی
تهیونگ: حق با اون سوکه ولی یور خانم تو هم باید رفتارت رو درست کنی وگرنه به پایین میبرنت
اون سوک زود تر گفت ... اون سوک: نه تهیونگ اون فقد شوکه شده
جونگکوک: ترو خدا ... ما اونو گروگان گرفتیم نه مهمون
یوری اخم کرد ولی بخاطر برادرش هم شده بود سکوت کرد سپس گفت
یوری : من کار اشتباهی نکردم ....
پارت ۱۲
جیمین نگاه خنثی بهش انداخت سپس بدونه حرفی روی مبل کنار جونگکوک نشست در واقعیت این خیلی اون را عصبانی میکرد حتی وجود اش یا کار هایش ولی این از چشم جونگکوک پنهان نماند ...
جونگکوک: هی جیمین فاض نگیر
جیمین : ببینم دلت کتک میخواد ؟
جونگکوک خندید سپس به مبل پشت اش تکیه داد و دستش را دور ها ی حلقه کرد و ازش درخواست اومد تو آغوش کرد متقابل هاری لبخند زد سپس سرش را روی سینه جونگکوک گذاشت و بهش نزدیک شد ..
خدمتکار : خانم هاری میز امادست !
هاری : بریم سر میز شام ؟
تهیونگ: آره بریم گرسنمه به شدت .. تهیونگ اول راهی شد سمته آشپزخانه سپس هاری و جونگکوک با عشق هر قدمی را روی زمین میگذاشتند بلافاصله جیمین هم بلند شد و راهی پله ها اون سوک فکر کرد که وقت شام هست پس کجا میره ..
اون سوک : جیمین شی کجا میری شام نمیخوری ؟
جیمین بدون برگشت گفت .. جیمین : دستامو بشورم
اون سوک : یوری خانم بریم سر میز ؟
یوری تا وقتی که سالن خالی میشد مخصوصا از وجود کفتار وحشی نفسی کشید سپس موهایش را چنگ زد ..
یوری : نمیخورم
بدونه مقدمه گفت و به زمین خیره بود ولی اون سوک به خوبی حالش را درک میکرد سپس گفت .... اون سوک : ببین من نمیتونم حالت رو بفهمم چون خیلی تو حالت سختی هستی ولی اینو بدون تا وقتی سخت نشی اونا روت راه میرن و لحت میکنند
یوری دستی به صورتش کشید سپس گفت
یوری ؛ نمیتونند منو لح کنند
اون سوک : حتما گرسنه هستی پس پاشو بیا
یوری ته دلش نمیخواست صرف میز برود چون از آن افراد به شدت ترس داشت نفسی کشید سپس همراه اون سوک به آشپزخانه رفت دیدش را کله آن میز جمع شد هر مدل غذا ای که در کره وجود داشت روی آن میز جا خوش نموده بود و این به خوبی یوری را گرسنه تر میکرد مخصوصا به یاد آوردن اینکه فقد صبح دو لقمه پنکیک خورده بود لبش را تر کرد سپس صدا هاری افکارش را کنار زد
هاری : چرا باید رو یک میز اونم کنار ما بشینه ؟
اون سوک چشم غره ای رفت سپس گفت ..
اون سوک : هاری جان بهتره حرف نزنی
تهیونگ: حق با اون سوکه ولی یور خانم تو هم باید رفتارت رو درست کنی وگرنه به پایین میبرنت
اون سوک زود تر گفت ... اون سوک: نه تهیونگ اون فقد شوکه شده
جونگکوک: ترو خدا ... ما اونو گروگان گرفتیم نه مهمون
یوری اخم کرد ولی بخاطر برادرش هم شده بود سکوت کرد سپس گفت
یوری : من کار اشتباهی نکردم ....
- ۱۴.۴k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط