میا
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹¹⁸
“میا”
راستش از وقتی اومدیم المان حلهای خاصی نرفتیم، به جز من که به ۵ سال اینده رفتم!
با این فکر خودم خندم گرفت.
و خب این اولین رستورانی هست که با پدرم و جونگکوک میرم… لحظه ای برای اوردن اسم پدر احساس عجسبی بهم دست داد. چرا اونو یک پدر نمیدیدم؟ اهه خب طبیعیه من الان نزدیک به ۱۵ سال شده که به نداشتن خانوتده عادت کردم حالا با این چندین ماهی که اومدم به این زودی چیزی تغییر نمیکنه. احتمالا بعد ها عادت کنم. اما میترسم این راحتی که باهاش دارم یهو از بین بره. به هرحال بین پدر و دختر حرمت هایی هست!
خیلی از بحث دور شدم. به هرحال این اولین رستوران خانوادگی من به خصوص در یک سفر خانوادگی هستش. دلم میخواد ارایش کنم…یک لباس خوشگل هم بپوشم و مثل یک دختر اشرافی از یک خاندان اولدمانی به نظر برسم.
موهای بلندم رو بالا گوجه ای کردم و صورتم رو کمی با مرطوب کننده مرطوب کردم. خب از این جا به بعد نتونستم مثل یوتیوبرا پیش برم چون واقعا لوازم و مهارتش رو ندارم…پس ریملم رو برداشتم و به مژه های ظریف بلندم زدم. ابروهامو کمی با انگشتم مرتب کردم. رژگونه ی ظریفی روی سیب گونه ام زدم. پوست صاف و شیشه ای روشنم به خوبی رژگونه رو نمایان میکرد. تینت قرمز رنگی رو لب های پر و صورتیم کشیدم و از حاله ی قرمز ضعیف ابجاد شده لذت بردم. کمی هم شاین صورتی پشت پلکم و برای زرق و برق…
موهامو کمی پایینش رو حالت دادم. یک پیراهن مشکی تا وسطای رانم انتخاب کردم و که بالاتنه اش یقه ی سفید داشت. کیف شنل امضای کارم شد!
از خدا ممنونم که تهیونگ رو وارد زندگیم کرد که میتونم همچین چیزی بچشم!
“تهیونگ”
از وقتی المان اومدیم اون فرشته کوچو رو توی خونه حبس کردم و جایی نبردمش. مطمئنم از شهربازی با جونگکوک خاطره ی بدی داره. بردنش به یک رستوران گرون بهتربن انتخاب برای گذروندن شب بود. که خب حتما توی شهر خوب میچرخونمش و براش کلی خرید میکنم.
(استایل تهیونگ رو همون استایلش که رفته بود کلاب توی فرانسه تصور کنید. یا هرچی میخواین ولی با تم کلاسیک)
جونگکوک که هیچ وقت کلاسیک و اتو شده نبود،ولی یک کتشوار پوشید. همراه من توی پذیزایی مشغول قهوه خوردن شد و منتظر اومدن میا بود. بهش عجله نمینداختیم به هرحال یک دختره…
با صدای میا که گفت بریم از رشته ی افکارم بیرون اومدم. تایید کردم و همراه جونگکوک بلند شدم. با دیدن جونگکوک که خیره به میاست،برگشتم که ببینم چی پوشیده که جونگکوک متحیره…خدای من…!
اون خیلی درخشان شده بود…
اون ارایش ملیح، لباس زیبا، موهای روشنش که پیچ خورده بود، بدن سفید و لاغرش که به خوبی لباس رو فرم میداد، چهره ی ظریفی که داشت، حتی میتونم قسم بخورم قوس ظریف بینیش بیشتر از همیشه تو چشم میومد. خدای من
تهیونگ:خدای من میا…چقدر زیبا شدی
دیدن خنده ی ظریفش قلبمو لرزوند
میا:خجالت زدم نکن…با..اومم…
این دفعه از این که بابا صدام نکرد خوشحال شدم.
جونگکوک که فقط نگاه میکرد،به بیرون راهی شد.
بچه ها یک فیک بود که جونگکوک داخلش روانی بود و ا/ت روان پزشک بود. پدرناتنی جونگکوک هم ا/ت و هم جونگکوک رو دزدیده بودن و پوسترش هم عکس جونگکوک از نیم رخ بود کت سرش بالاست و فکر کنم گردنش تتو هم داشت. تروخداااا اگر پیجشو دارین بهم بدین
“میا”
راستش از وقتی اومدیم المان حلهای خاصی نرفتیم، به جز من که به ۵ سال اینده رفتم!
با این فکر خودم خندم گرفت.
و خب این اولین رستورانی هست که با پدرم و جونگکوک میرم… لحظه ای برای اوردن اسم پدر احساس عجسبی بهم دست داد. چرا اونو یک پدر نمیدیدم؟ اهه خب طبیعیه من الان نزدیک به ۱۵ سال شده که به نداشتن خانوتده عادت کردم حالا با این چندین ماهی که اومدم به این زودی چیزی تغییر نمیکنه. احتمالا بعد ها عادت کنم. اما میترسم این راحتی که باهاش دارم یهو از بین بره. به هرحال بین پدر و دختر حرمت هایی هست!
خیلی از بحث دور شدم. به هرحال این اولین رستوران خانوادگی من به خصوص در یک سفر خانوادگی هستش. دلم میخواد ارایش کنم…یک لباس خوشگل هم بپوشم و مثل یک دختر اشرافی از یک خاندان اولدمانی به نظر برسم.
موهای بلندم رو بالا گوجه ای کردم و صورتم رو کمی با مرطوب کننده مرطوب کردم. خب از این جا به بعد نتونستم مثل یوتیوبرا پیش برم چون واقعا لوازم و مهارتش رو ندارم…پس ریملم رو برداشتم و به مژه های ظریف بلندم زدم. ابروهامو کمی با انگشتم مرتب کردم. رژگونه ی ظریفی روی سیب گونه ام زدم. پوست صاف و شیشه ای روشنم به خوبی رژگونه رو نمایان میکرد. تینت قرمز رنگی رو لب های پر و صورتیم کشیدم و از حاله ی قرمز ضعیف ابجاد شده لذت بردم. کمی هم شاین صورتی پشت پلکم و برای زرق و برق…
موهامو کمی پایینش رو حالت دادم. یک پیراهن مشکی تا وسطای رانم انتخاب کردم و که بالاتنه اش یقه ی سفید داشت. کیف شنل امضای کارم شد!
از خدا ممنونم که تهیونگ رو وارد زندگیم کرد که میتونم همچین چیزی بچشم!
“تهیونگ”
از وقتی المان اومدیم اون فرشته کوچو رو توی خونه حبس کردم و جایی نبردمش. مطمئنم از شهربازی با جونگکوک خاطره ی بدی داره. بردنش به یک رستوران گرون بهتربن انتخاب برای گذروندن شب بود. که خب حتما توی شهر خوب میچرخونمش و براش کلی خرید میکنم.
(استایل تهیونگ رو همون استایلش که رفته بود کلاب توی فرانسه تصور کنید. یا هرچی میخواین ولی با تم کلاسیک)
جونگکوک که هیچ وقت کلاسیک و اتو شده نبود،ولی یک کتشوار پوشید. همراه من توی پذیزایی مشغول قهوه خوردن شد و منتظر اومدن میا بود. بهش عجله نمینداختیم به هرحال یک دختره…
با صدای میا که گفت بریم از رشته ی افکارم بیرون اومدم. تایید کردم و همراه جونگکوک بلند شدم. با دیدن جونگکوک که خیره به میاست،برگشتم که ببینم چی پوشیده که جونگکوک متحیره…خدای من…!
اون خیلی درخشان شده بود…
اون ارایش ملیح، لباس زیبا، موهای روشنش که پیچ خورده بود، بدن سفید و لاغرش که به خوبی لباس رو فرم میداد، چهره ی ظریفی که داشت، حتی میتونم قسم بخورم قوس ظریف بینیش بیشتر از همیشه تو چشم میومد. خدای من
تهیونگ:خدای من میا…چقدر زیبا شدی
دیدن خنده ی ظریفش قلبمو لرزوند
میا:خجالت زدم نکن…با..اومم…
این دفعه از این که بابا صدام نکرد خوشحال شدم.
جونگکوک که فقط نگاه میکرد،به بیرون راهی شد.
بچه ها یک فیک بود که جونگکوک داخلش روانی بود و ا/ت روان پزشک بود. پدرناتنی جونگکوک هم ا/ت و هم جونگکوک رو دزدیده بودن و پوسترش هم عکس جونگکوک از نیم رخ بود کت سرش بالاست و فکر کنم گردنش تتو هم داشت. تروخداااا اگر پیجشو دارین بهم بدین
- ۸.۰k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط