Part⁴
Part⁴
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
داد و بیداد و صدای گریه های من و سوجین توی محوطه پیچیده بود. تهیونگ با تقلا های بیجای من بالاخره من و سوار ماشین کرد و در هارو قفل کرد و راه افتادیم. سوجین دوان دوان تا در پرورشگاه دنبالمون کرد و منم سرمو از شیشه بیرون آوردم و تا موقعی که تو نقطه کورم قرار بگیره براش دست تکون دادم و با گریه ازش خداحافظی کردم
+ خدا..حافظ!
وقتی مطمئن شدم دیگه نمیتونم ببینمش و خیلی ازش دور شدم سرم و آوردم تو.
خانم و آقای کیم سعی میکردن موضوع بحث و عوض کنن تا دست از گریه کردن بردارم اما درد توی سینه ی من به این راحتیا جوش نمیخورد
@ میخوای یه آب بگیرم برات
سرم و به نشانه ی منفی تکون دادم و به تماشای بیرون نشستم
_ گریه کردن و تمومش کن دیگه..هرکس ندونه فکر میکنه دزدیدیدمت یا بلایی داریم سرت می یاریم
¢ تهیونگ کاریش نداشته باش
نگاه عصبی بهش کردم اما چون در حضور پدر و مادرش بودیم نتونستم چیزی بگم و تا رسیدن به خونه آروم و ساکت نشستم و آهسته و غمناک اشک ریختم
نزدیکای خونه تهیونگ گفت
_ به خونه جدیدت سلام کن..کیم..یونا!
با چشم غره سرم و که به شیشه تکیه داده بودم برداشتم و سوی چشمام و به بیرون دادم. نمای بزرگ ساختمان و در فلزی بزرگ تاجدار مشکی تو چشم میزد. دیدن کامل ساختمان به اون بلندی مصادف با به زحمت انداختن ماهیچه های گردن و بالا بردن کامل سر بود.
با فشردن دکمه ریموت در ها به اطراف باز شدن و راه برای ورود ماشین باز شد. افرادی با کت و شلوار های مشکی و تمیز کنار در ایستاده بودن و با ورودمون سرتعظیم فرود اوردن. همه چیز عجیب وحیرت انگیز بود!
داخل حیاط تا چشم کار میکرد درخت و چمن و زیبایی و گستردگی بود و مرد های سیاه پوشی که تو چهار قسمت خونه مستقر بودن. برای دیدن آخر حیاط باید چشمات و مثل سر و گردنت به زحمت مینداختی!
با پیچیدن به داخل حیاط اتوماتیک درها بسته شد و آقای کیم جلوی در ورودی توقف کردن. قبل از دست انداختن به دستگیره ماشین، مرد قوی هیکلی در باز کرد
با تعجب تشکر کردم و پیاده شدم
: اجازه بدید چمدون و کیفتون رو بیارم
+ سنگین نیست من خودم میتونم بیارمش
¢ لطفا بزار جاستین اینکار و بکنه یونا
دسته چمدون و رها کردم و کوله ام رو بهش دادم. خانم کیم سمتم اومدن و با لبخند گفتن
@ به خونه خوش اومدی
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
داد و بیداد و صدای گریه های من و سوجین توی محوطه پیچیده بود. تهیونگ با تقلا های بیجای من بالاخره من و سوار ماشین کرد و در هارو قفل کرد و راه افتادیم. سوجین دوان دوان تا در پرورشگاه دنبالمون کرد و منم سرمو از شیشه بیرون آوردم و تا موقعی که تو نقطه کورم قرار بگیره براش دست تکون دادم و با گریه ازش خداحافظی کردم
+ خدا..حافظ!
وقتی مطمئن شدم دیگه نمیتونم ببینمش و خیلی ازش دور شدم سرم و آوردم تو.
خانم و آقای کیم سعی میکردن موضوع بحث و عوض کنن تا دست از گریه کردن بردارم اما درد توی سینه ی من به این راحتیا جوش نمیخورد
@ میخوای یه آب بگیرم برات
سرم و به نشانه ی منفی تکون دادم و به تماشای بیرون نشستم
_ گریه کردن و تمومش کن دیگه..هرکس ندونه فکر میکنه دزدیدیدمت یا بلایی داریم سرت می یاریم
¢ تهیونگ کاریش نداشته باش
نگاه عصبی بهش کردم اما چون در حضور پدر و مادرش بودیم نتونستم چیزی بگم و تا رسیدن به خونه آروم و ساکت نشستم و آهسته و غمناک اشک ریختم
نزدیکای خونه تهیونگ گفت
_ به خونه جدیدت سلام کن..کیم..یونا!
با چشم غره سرم و که به شیشه تکیه داده بودم برداشتم و سوی چشمام و به بیرون دادم. نمای بزرگ ساختمان و در فلزی بزرگ تاجدار مشکی تو چشم میزد. دیدن کامل ساختمان به اون بلندی مصادف با به زحمت انداختن ماهیچه های گردن و بالا بردن کامل سر بود.
با فشردن دکمه ریموت در ها به اطراف باز شدن و راه برای ورود ماشین باز شد. افرادی با کت و شلوار های مشکی و تمیز کنار در ایستاده بودن و با ورودمون سرتعظیم فرود اوردن. همه چیز عجیب وحیرت انگیز بود!
داخل حیاط تا چشم کار میکرد درخت و چمن و زیبایی و گستردگی بود و مرد های سیاه پوشی که تو چهار قسمت خونه مستقر بودن. برای دیدن آخر حیاط باید چشمات و مثل سر و گردنت به زحمت مینداختی!
با پیچیدن به داخل حیاط اتوماتیک درها بسته شد و آقای کیم جلوی در ورودی توقف کردن. قبل از دست انداختن به دستگیره ماشین، مرد قوی هیکلی در باز کرد
با تعجب تشکر کردم و پیاده شدم
: اجازه بدید چمدون و کیفتون رو بیارم
+ سنگین نیست من خودم میتونم بیارمش
¢ لطفا بزار جاستین اینکار و بکنه یونا
دسته چمدون و رها کردم و کوله ام رو بهش دادم. خانم کیم سمتم اومدن و با لبخند گفتن
@ به خونه خوش اومدی
- ۱۱.۰k
- ۲۵ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط