{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

[-☆part⁴⁰☆]
ویوی ایزابلا
صبح با صدای حرف زدن یکی از خواب بیدار شدم،الکس هنوز خواب بود،از بغلش در اومدم و یکی از تیشرتاش که تو اتاق بود رو پوشیدم که یهو با دستش منو کشید روی خودش دوباره
+صبح بخیر.بگو ببینم گربه کوچولوی من این موقع صبح داره کجا فرار میکنه؟
-صبح بخیر و فرار نمیکردم.میخواستم قبل برگشتنمون یه صبحونه خوب توی کشتی بخوریم
+کی گفته الان برمیگردیم؟
-پس چی؟
+این کنجکاویت زیادی بامزست،اما قراره چند روزی بمونیم.میخوام گربه کوچولوم رو ببرم حسابی بگرده و ناراحتیش یادش بره.به علاوه شاید فرصت خوبی باشه که از جمعیت دور بشیم و روی اوردن یه پرنسس کوچولو تمرکز کنیم
گونه هام از خجالت قرمز شد و سریع بحث رو عوض کردم
-اما هیچ لباسی نیاوردم
+چند دست برات گذاشتم به علاوه میتونی رسیدیم جدیدشو بخری.
اروم لب هام رو گذاشتم روی لب های اون.
-ممنونم.واقعا به یکم دور شدن از اونجا نیاز داشتم.
+هرکاری برای گربه کوچولوم میکنم.
دوباره بوسیدمش و رفتم یه دوش سریع گرفتم و به جای تیشرتش یه پیراهن صورتی روشن پوشیدم و موهام رو باز گذاشتم.وقتی از حمام اومدم بیرون الکس اومد بغلم کرد و صورتش رو توی گردنم فرو برد.
-بیا بریم روی ارشه.یکمی دریارو نگاه کنیم
دستش رو گرفتم و بردمش سمت ارشه اما وقتی رسیدیم با کل خانوادش که دور میز جمع شده بودن روبه رو شدیم.هردو تعجب کرده بودیم.به سمت ارتور نگاه کردم که کنار دوست دخترش بی خیال نشسته بود،عوضی مکار.اون میدونست ما قرار بود بریم سفر.
×بلاخره بیدار شدید.بیاین صبحونه بخوریم.
رفتیم پیششون نشستیم.
+نمیدونستیم شماهم قرار بود اینجا باشید.
/ناراحتی که خانوادت پیشتن؟
-نه.مسئله این نیست،فقط تعجب کردیم اخه انتظارش رو نداشتیم.
×من گفتم خیلی وقته باهم خانوادگی سفر نکردیم پس این سوپرایز رو برنامه ریزی کردم.(البته که شامل ریدن به برنامه داداشم میشه)
تیکه ی اخر رو زمزمه کرد،الکس هم طوری که بقیه نشنون بهش زمزمه کرد
+عوضی میدونستی چه برنامه هایی دارم و ریدی توش؟
×نمیزارم قبل از من هیچکاری انجام بدی.
+به هرحال که انجامش میدم چه بخوای چه نخوای.
×عمرا.اول من انجامش میدم.
/.شما دوتا باز سر چی درگیری دارید؟
ارتور ساکت شد اما الکس انگار براش مهم نبود
+میخوام بچه دار بشم اما این پسرتون گیر داده قبل از من بچه دار بشه تا بچش مثل خودش نوه کوچیکه نباشه.
گونه هام قرمز شد و سرم رو انداختم پایین و خانوادش شروع کردن به خندیدن...
دیدگاه ها (۱)

[♡part²⁰♡]بارون فقط به ترسم اضافه میکرد،انگار اسمون باهام شو...

[☆part⁴¹☆]/.اه،الکس کوچولوی ما میخواد بچه دار بشه.اما نه.قبل...

[♡part¹⁹♡]صدای تیر توی هوا پیچید،درد وحشتناکی توی بازوم احسا...

[☆part³⁹☆]ویوی الکساندربعد از ساعت ها عشق بازی و اذیت کردنش ...

[☆part²⁹☆]صورتش رو توی گردنم فرو برد و لباسم رو در اورد و..ص...

[☆Part¹⁰☆]صبح رفتم پایین دیدم با تاپ و شلوار نازک بگ داره صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط