عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۵
یک هفته بعد.
ویو ات
یه هفته گذشته. ولی اون شب مثل فیلم، هی تو ذهنمه پلی میشه.
نگاه کوک وقتی بغض کردم... دستاش... فریادش... حتی اون یه «قابلی نداشت» سردش.
نمیدونم چرا انقدر روم تأثیر گذاشت.
من... من قرار نبود بهش فکر کنم. قرار نبود.
من...من عاشقش شدم اونم بد جوری.
روی تختم دراز کشیدم، موبایلم توی دستم بود که پیام اومد.
پیام هانا:
«بیا بریم بیرون. بینا هم میاد تو هم بیا باهامون بریم کافه.»
نفس عمیقی کشیدم. شاید واقعاً بهتره برم یه هوایی عوض کنم.
ویو کوک
از اون شب تا حالا، فکرم همش درگیرشه...
اون نگاهش... اون جملهش: «بسه دیگه... خواهش میکنم.»
با اینکه نمیخواست نشون بده، ولی ناراحتی تو صداش بود.
یه حسی تو دلم هست که نمیفهممش. یه چیزی بین عصبی شدن و دلنگرونی و دلتنگی...
صدای تهیونگ قطعش کرد:
ته: «داری میری کافه، نه؟ شنیدم دخترای تازهوارد هم قراره بیان.»
کوک (بیتفاوت): «آره.»
ته (با لبخند شیطون): «هانا هم هست...»
برای لحظهای مکث کردم. ولی فقط گفتم:
کوک: «خب که چی؟»
ته: «هیچی، همینطوری.»
کوک: «نکنه عاشقش شدی؟»
ته: «نمیدونم... شاید.»
کوک: «جیمین میکشتت، مرتیکه.»
ته: «خودم درستش میکنم.»
کوک: «مرتیکه حول.»
ته میخنده.
ویو ات
وارد کافه شدیم. محیط آروم و نیمهتاریکش حس خوبی داشت.
بینا زودتر رفته بود. من و هانا وارد شدیم، از دور دیدمش نشسته کنار پنجره.
کنارش تهیونگ بود. و روبهروش... کوک.
عه، پس جیمین کجاست؟
کوک چشماش دقیقاً لحظهای که من وارد شدم، روی من قفل شد.
منم همونطور، فقط چند ثانیه بهش زل زدم. قلبم یه لحظه وایساد... ولی سریع مسیرمو کج کردم و نشستم کنار بینا.
بینا (آروم): «خوبی؟»
ات (با لبخند مصنوعی): «آره. چرا بد باشم؟»
ات: «داداشت کجاست؟»
بینا: «یه کاری براش پیش اومد، نتونست بیاد.»
ات: «عه، خب باشه.»
کوک نگاهش رو برداشت، یه جرعه نوشید و ساکت موند.
هیچکس حرفی نمیزد. همه منتظر بودن یکی شروع کنه.
تا اینکه ته گفت:
ته: «خب ات، شنیدم قهرمانی هم داری...»
ات (متعجب): «از کی شنیدی؟»
ته (با خنده): «یه پرنده بهم گفت.»
ات: «مربیم گفت بهت.»
ته: «آره، امیدوارم موفق باشی.»
بینا و هانا: «ات حتی به ما هم نگفتی!»
ات: «خب میخواستم اول شم بعد سوپرایزتون کنم.»
بینا و هانا: «بس روز مسابقه بگو بیایم تشویق.»
ات: «حتماً میگم بهتون.» (خوشحال)
اما درست وقتی همه داشتن یواشیواش گرم صحبت میشدن، در کافه باز شد...
و یه دختر وارد شد. موهای عسلی بلند، صورت قشنگ... اعتماد به نفس تو قدمهاش موج میزد.
کوک برگشت، نگاش کرد... و یهو لبخند زد.
ات با خودم: «...جانم؟»
دختره اومد سمت میز ما. ایستاد و گفت:
؟؟؟: «سلام بچهها... من یونا هستم. دوست قدیمی کوکی.»
پارت ۵
یک هفته بعد.
ویو ات
یه هفته گذشته. ولی اون شب مثل فیلم، هی تو ذهنمه پلی میشه.
نگاه کوک وقتی بغض کردم... دستاش... فریادش... حتی اون یه «قابلی نداشت» سردش.
نمیدونم چرا انقدر روم تأثیر گذاشت.
من... من قرار نبود بهش فکر کنم. قرار نبود.
من...من عاشقش شدم اونم بد جوری.
روی تختم دراز کشیدم، موبایلم توی دستم بود که پیام اومد.
پیام هانا:
«بیا بریم بیرون. بینا هم میاد تو هم بیا باهامون بریم کافه.»
نفس عمیقی کشیدم. شاید واقعاً بهتره برم یه هوایی عوض کنم.
ویو کوک
از اون شب تا حالا، فکرم همش درگیرشه...
اون نگاهش... اون جملهش: «بسه دیگه... خواهش میکنم.»
با اینکه نمیخواست نشون بده، ولی ناراحتی تو صداش بود.
یه حسی تو دلم هست که نمیفهممش. یه چیزی بین عصبی شدن و دلنگرونی و دلتنگی...
صدای تهیونگ قطعش کرد:
ته: «داری میری کافه، نه؟ شنیدم دخترای تازهوارد هم قراره بیان.»
کوک (بیتفاوت): «آره.»
ته (با لبخند شیطون): «هانا هم هست...»
برای لحظهای مکث کردم. ولی فقط گفتم:
کوک: «خب که چی؟»
ته: «هیچی، همینطوری.»
کوک: «نکنه عاشقش شدی؟»
ته: «نمیدونم... شاید.»
کوک: «جیمین میکشتت، مرتیکه.»
ته: «خودم درستش میکنم.»
کوک: «مرتیکه حول.»
ته میخنده.
ویو ات
وارد کافه شدیم. محیط آروم و نیمهتاریکش حس خوبی داشت.
بینا زودتر رفته بود. من و هانا وارد شدیم، از دور دیدمش نشسته کنار پنجره.
کنارش تهیونگ بود. و روبهروش... کوک.
عه، پس جیمین کجاست؟
کوک چشماش دقیقاً لحظهای که من وارد شدم، روی من قفل شد.
منم همونطور، فقط چند ثانیه بهش زل زدم. قلبم یه لحظه وایساد... ولی سریع مسیرمو کج کردم و نشستم کنار بینا.
بینا (آروم): «خوبی؟»
ات (با لبخند مصنوعی): «آره. چرا بد باشم؟»
ات: «داداشت کجاست؟»
بینا: «یه کاری براش پیش اومد، نتونست بیاد.»
ات: «عه، خب باشه.»
کوک نگاهش رو برداشت، یه جرعه نوشید و ساکت موند.
هیچکس حرفی نمیزد. همه منتظر بودن یکی شروع کنه.
تا اینکه ته گفت:
ته: «خب ات، شنیدم قهرمانی هم داری...»
ات (متعجب): «از کی شنیدی؟»
ته (با خنده): «یه پرنده بهم گفت.»
ات: «مربیم گفت بهت.»
ته: «آره، امیدوارم موفق باشی.»
بینا و هانا: «ات حتی به ما هم نگفتی!»
ات: «خب میخواستم اول شم بعد سوپرایزتون کنم.»
بینا و هانا: «بس روز مسابقه بگو بیایم تشویق.»
ات: «حتماً میگم بهتون.» (خوشحال)
اما درست وقتی همه داشتن یواشیواش گرم صحبت میشدن، در کافه باز شد...
و یه دختر وارد شد. موهای عسلی بلند، صورت قشنگ... اعتماد به نفس تو قدمهاش موج میزد.
کوک برگشت، نگاش کرد... و یهو لبخند زد.
ات با خودم: «...جانم؟»
دختره اومد سمت میز ما. ایستاد و گفت:
؟؟؟: «سلام بچهها... من یونا هستم. دوست قدیمی کوکی.»
- ۲.۹k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط