عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻

پارت ۶

ویو ات
از لحظه‌ای که یونا اومد، انگار همه‌چی یخ زد.
لبخند کوک... اون نگاه آشنا بهش... یه چیزی ته دلم تکون خورد. نه از حسادت... از یه حس گنگ و مبهم که نمی‌فهمیدم اسمش چیه.

یونا نشست کنار کوک. خیلی صمیمی.
با ته و بینا سلام‌ کرد، حتی با هانا.
اما فقط بهم نگاه کرد... و هیچی نگفت.

نه سلام، نه لبخند. فقط یه نگاه خاص.
اون نگاهایی که انگار دارن آزارت می‌دن، بی‌اینکه حتی کلمه‌ای بگن.

کوک نگاهشو انداخت روی لیوانش و گفت:
کوک: «یونا تازه از فرانسه برگشته. با هم هم‌دبیرستانی بودیم.»

ات (با لبخند زورکی): «خوش اومدی.»
یونا (با لبخند ملایم): «مرسی... ات، درسته؟»
ات: «آره.»

اون لحظه، بینا و ته و هانا رفتن سفارش بدن.
و من موندم با کوک... و یونا.
سکوت سنگینی بین‌مون افتاده بود.

یونا: «شنیدم رزمی‌کاری. قهرمان هم شدی انگار؟»
ات: «تازه قهرمانی انتخابی تیم ملی گرفتم و برای مسابقات تیم ملی انتخاب شدم.»
یونا: «عالیه. پس می‌تونی از خودت دفاع کنی، نه؟» (با پوزخند )
ات:درسته (لبخند زوری)

نگاهم به کوک افتاد. اونم سریع نگاهشو دزدید.
قلبم تند می‌زد. چیزی تو رفتار یونا بود که آزارم می‌داد.
اون دختر... باهوشه. می‌فهمه کوک چی تو دلشه.
و شاید دقیقاً به خاطر همینه که اونجاست.
پاشدم و گفتم میرم سرویس یونا سرشو با لبخند دندون نما تکون داد

ویو کوک
یونا همیشه زیرک بود. با اعتماد‌به‌نفس، باهوش،
ولی الان... همه ذهنم پیش ات بود.

وقتی اومد تو کافه، همه‌چی برام عوض شد.
اون نگاه، اون برق چشم‌هاش وقتی منو دید.

ولی حالا داره با یونا حرف می‌زنه، یه جوری که انگار داره مقاومت می‌کنه... که حسش رو نشون نده.
و رفت پاشد و رفت سرویس

یونا آروم گفت:
یونا: «به نظرم اون دختره ازت خوشش میاد.»

خشکم زد.
کوک: «کی؟»
یونا: «ات. نگاهش وقتی تو رو دید، یه چیز خاص توش بود.»
کوک (آهسته): «تو اشتباه می‌کنی.»
یونا: «نه... فقط امیدوارم تو اشتباه نکنی، کوک.»

برگشتم نگاهش کردم.
اون هنوزم همون یونا بود... ولی این‌بار یه چیز جدید تو چشماش بود.
ترس و عصبانیت
ترس و عصبانیت از اینکه کسی دیگه بیاد چیزی رو ازش بگیره.
تو این سال ها که باهاش رفت آمد داشتم فقط به چشم یه دوست میدیدمش نه چیز دیگه ای.
ات اومد و نشست بچه ها هم کم کم اومدن
دیدگاه ها (۰)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۷ات اومد و نشست بچه ها هم کم کم اومدنو...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۸کوک:《ولی من تورو میخوام ات.》ویو اتهنو...

༺ عشق در چشمانت ༻ادامه پارت ۵دختره اومد سمت میز ما. ایستاد و...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۵یک هفته بعد.ویو اتیه هفته گذشته. ولی ...

فصل دو ( چرا من؟) پارت ۴🗿🎀ات: وایسا وایسا الان ...میخوای پیش...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟎ات هنوز با چشمای خیس گوشی رو...

My vampire 🦇 part2۱جیمین: میگم زیادی صمیمی نیستین ات : خب چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط