{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح روز بعد، صدای بسته شدن در عمارت نشون می‌داد که تهیونگ

صبح روز بعد، صدای بسته شدن در عمارت نشون می‌داد که تهیونگ مثل همیشه زودتر از تو برای کار رفته. تخت هنوز بوی حضورش رو داشت. به پهلو غلتیدی و دستت ناخودآگاه روی شکمت موند. بعد از چند لحظه آرام از تخت بلند شدی.

به سمت سرویس رفتی. آب خنک رو به صورتت پاشیدی، حس تازگی روی پوستت نشست و کمی خواب از سرت پرید. توی آینه کوتاه نگاه کوتاهی به خودت انداختی؛ شکمت کمی جلوتر از قبل معلوم بود، نشونه‌ی کوچیکی از دوقلوهایی که هر روز بیشتر به وجودشون عادت می‌کردی.

وقتی از سرویس بیرون اومدی، خدمتکار منتظرت بود. با لبخند مودبانه‌ای گفت:
«خانم، صبح به خیر. صبحانه پایین آماده‌ست.»

تو آهسته سر تکون دادی. هنوز کمی سنگین بودی. خدمتکار جلو اومد، با احتیاط بازوی تو رو گرفت و همراهت شد. وقتی به بالای پله‌ها رسیدید، گفت:
«آروم‌تر، خانم. عجله نکنید.»

تو لبخند کوچکی زدی و آهسته پله‌ها رو پایین اومدی. بوی نان تازه و چای داغ از سالن غذاخوری به مشام می‌رسید. میز صبحانه مرتب چیده شده بود: تخم‌مرغ نیمرو، نان برشته، کمی میوه و شیر گرم. همه‌چیز ساده ولی پر از آرامش.
🧡
روی صندلی نشستی. چند ثانیه فقط به میز نگاه کردی؛ بخار شیر از لیوان بالا می‌رفت و بوی نان تازه فضا رو پر کرده بود. ولی چیزی کم بود... سکوت، انگار صبحانه رو بی‌روح کرده بود.

آرام سرت رو بلند کردی و به خدمتکار که هنوز ایستاده بود نگاه کردی.
تو (با صدایی نرم): «میشه بیاید... با هم صبحونه بخوریم؟ همه‌تون.»

زن جوان اول جا خورد، بعد نگاهی به بقیه انداخت. کمی مکث کردند، انگار مطمئن نبودند اجازه‌اش رو دارند یا نه. ولی وقتی لبخند کوتاه و اصرار نگاهت رو دیدند، بالاخره پنج نفرشون یکی یکی جلو اومدن و با تردید روی صندلی‌ها نشستند.

تو با لبخند کوچکی گفتی:
«اینجوری خیلی بهتره... خالی بودن میز حس خوبی نمی‌ده.»

همگی با احترام سر تکون دادن. چند لحظه بعد صدای قاشق و چنگال و خنده‌های آرام توی سالن پیچید. حس صمیمی‌تری داشت، انگار برای چند دقیقه همه از حالت رسمی بیرون اومده بودند.

تو در حالی که یک تکه نان رو به آرامی می‌جویدی، نگاهت رو به شکمت انداختی و با لحنی پر از لطافت گفتی:
«راستی... اسم بچه‌ها رو انتخاب کردیم.»

خدمتکارها با تعجب و کنجکاوی بهت نگاه کردن.
تو ادامه دادی:
«من و تهیونگ اسم بچه ها رو انتخاب کردیم....اسم دخترمون هانا و پسرمونن هارو.»

صدای "چه قشنگ!" و "اسم‌های قشنگی هستن" بین اون‌ها پخش شد. یکی از خدمتکارها که کمی مسن‌تر بود، با لبخندی مادرانه گفت:
«خانم، هر دو اسم خیلی با معنی هستن... انگار از همین الان بهشون جون می‌دید.»

چشمات برق زد. دستت رو روی شکمت گذاشتی، انگار می‌خواستی بچه‌ها هم صدای اسم‌هاشون رو بشنون.

💓
دیدگاه ها (۱۳)

پارت شانزدهم چشم‌هاش پر از خواهش و یه حسِ شیرینِ عاشقی بود....

یک ماه بعد...عمارت از همیشه باشکوه‌تر شده بود.همه‌جا با گل‌ه...

تکاپو پارت ۹۱:چای سبز؟ 🍵🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍نور طلایی صبح، آرام از میا...

خب کنیچیوا چطورین خوبین امممم از اف بیرون اومدم

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣعصر همان روز، تو صدا...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕صبح روز بعدمانیا زودتر از همیشه بیدار شد...

پارت ۱۲: سکوتِ صبحگاهی و نگاه‌های خیرهبا آرامشی که مدت‌ها بو...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²⁰چشم‌های هیونجین آروم آروم بسته شدد...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p82سینی از دستش رها شد.نینا بدون فکر خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط