{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان 🧚‍♀🌸

#رمان 🧚‍♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.سی 👒💚


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•


غزل :< خوب بلدی بحث رو بپیچونیا ، آره میخاستم بگم بیای یه کم درمورد ساختار های اتمی عنصر NaCl و پیوند اتمی شون حرف بزنیم >

پوکر نگاهش کردم که خندید و

گفت :< آخه اصکل آدم تو قرار اول با عروس خانواده شون چیا میگه؟ خب آوردمت با هم حرف بزنیم بیشتر آشنا بشیم و اینجور چیزا دیگه >

تازه ویندوزم بالا اومده بود خندیدم و شروع کردیم به حرف زدن ،

ماشالا دهن نیست که گاراژه گاراژ!
یه هم فاز خودم کم داشتم که اونم جور شد دو تایی نشستیم انقدر با هم حرف زدیم که دیگه بحثی برای صحبت کردن نداشتیم ،

از بچگی گرفته تا بزرگسالی مونو تک به تک به زبون آوردیم ،
در تعجبم چطور زبون مون مو در نیاورده بود :|

دیگه بعد از این همه صبر کردن که شاید خودش موضوع رو پیش بکشه ولی با شکست مواجه شدم تصمیم گرفتم خودم موضوعو مطرح کنم ،

دیانا :< میگم غزل من که هنوز جوابی به شما ندادم پس چرا انقدر سعی دارید با من صمیمی باشید؟ >

لبخند تلخی زد و گفت :< آخه مامانم از تو خیلی خوشش اومده و سعی داره حتما ارسلان با تو ازدواج کنه ، از طرفی فکر میکنه ارسلانم واقعا تو رو دوست داره برای همین انقدر باهات گرم و صمیمیه >

نمیخاستم درباره ی پیشنهاد ارسلان تو شب خاستگاری سوتی بدم و بگم اون اصلا بهم علاقه نداره برای همین گفتم :< خب واقعا هم بهم علاقه داره دیگه وگرنه نمیومد خاستگاریم >

چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت :< خانوم پینوکیو لازم نیست انقدر نقش بازی کنی میترسم دماغت دیوار اتاقمو سرواخ کنه >

دیانا :< وا چه دروغی دارم که بگم؟ >

غزل :< پینوکیو جان من از همه ی قضیه خبر دارم >

با تعجب بهش نگاه کردم که گفت :< میدونی دیانا من و ارسلان بهم قول دادیم هیچ چیزی رو از هم مخفی نکنیم برای همین از همه ی راز های همدیگه خبر داریم منم میدونم اون چه پیشنهادی بهت داده >

دیانا :< آخه ارسلان گفته بود به کسی نگم برای همین نگفتم >

غزل :< به پیشنهادش فکر کردی ؟ >

دیانا :< آره ولی نمیدونم چه تصمیمی بگیرم >

یه کم فکر کردم و پرسیدم :< میگم غزل ارسلان گفته بود قبلا ازدواج کرده میشه بگی چرا طلاق گرفتن؟ >

غزل :< این داستان بر میگرده به چهار سالِ پیش مطمئنی میخای گوش کنی؟ >

سرمو تکون دادم که شروع کرد به گفتن :< ...


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
دیدگاه ها (۰)

سرمو تکون دادم ه شر ع کرد به گفتن :< راستش نمیدونم بدونی یا ...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.سی.و.دو 👒💚 •🧸•...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.بیست.و.نه 👒💚 •...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.بیست.و.نه 👒💚 •...

قسمت ۸(بخش دو)

تک پارتی نامی»»*به مناسبت تولدشش🎀*همجا سکوته خیلی مرگ باری د...

پارت ۵۸

تک پارتی ویو ا.ت از شدت خنده روی سرامیک های سرد آشپز خونه در...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

part :۲۰ویو ات:یک دفعه به صورت پسر مو طلایی نگاه کردم دیدم ا...

رمان تهیونگ

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط