{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت دوم

قسمت دوم
هرسه وارد کلبه شدند.
مایکل گفت: بچه ها چیکار کنیم؟
آنجلا گفت:می ترسی؟
مایکل گفت:اره میترسم اقا من میترسم نه که خودت نمیترسی!!!
ریچاردس گفت:بچه ها بحث نکنید. فعلا همینجا میمونیم.
ناگهان صدای افتادن یک شئ شنیده شد. صدا از اتاق میامد. همان اتاقی که برایان درونش بسته شده بود. هرسه به سمت اتاق رفتند و در را باز کردن. بخاری روی زمین افتاده و شکسته بود و خبری از برایان نبود. ناگهان برایان از پشت در مایکل را به داخل اتاق کشید و در خود به خود بسته و قفل شد. ریچاردس و آنجلا هم دوبار از خانه بیرون رفتند.
آنجلا با گریه گفت: این چیه. چه چیز مسخره ایه که داره اینجوری میشه٬ مایکل هم مرد.
ریچاردس گفت: آنجلا ما اگه الان فرار کنیم تو جنگل گم میشیم مجبوریم بمونیم. هوا هم خیلی سرده.
ناگهان توجه ریچاردس به اتاقک کنار خانه افتاد.
به انجلا گفت:بریم اونجا رو ببینیم.
در ان اتاقک چیزی نبود جز«یک کتابچه٬ اره برقی٬ کبریت و نفت» آنجلا کبریت را برداشت و در جیبش گذاشت٬ ریچاردس هم کتابچه را برداشت و خواند.

«این کتاب اتفاقات ماورا الطبیعه است٬ من دکتر برندی متخصص اتفاقات ماورا الطبیعه هستم. من و برخی از همکارانم برای تحقیق در رابطه با این خانه به اینجا آمدیم٬ الان همه آنها مرده اند و من دارم این نامه را مینویسم. این کبریت و نفت برای سوزاندن خانه است که شما باید ان را بسوزانید٬ البته قبل از اینکه آمپول را از زیرزمین بردارید. با زدن آمپول به جسمی که روح درون آن است میتوانید روح را از آن خارج کنید. ولی مراقب باشید. زیرزمین خطرناک ترین نقطه ی خانه است. در زیر زمین این خانه حدود۱۰۰ سال پیش دختری بی گناه کشته شده است و روحش همچنان داخل این خانه است.»

ریچاردس پس از خواندن نامه اره برقی را برداشت و به آنجلا گفت:بیا بریم زیرزمین.
چرا چی شده؟ اون تو چی نوشته؟
ریچاردس همه چیز را به آنجلا توضیح داد. به زیر زمین رفتند. صدا های جیغ از آنجا میامد. یک نفر مدام فریاد میزد و کمک میخواست. وارد زیرزمین شدند. آمپول روی میز بود. ریچاردس آمپول را برداشت. هنگام برگشت در زیرزمین خود به خود بسته و قفل شد. آنجلا کبریتی را روشن کرد. ناگهان با یک دختر مواجه شد که چشمانش سفید بود و به او میخندید. دندان هایش ترسناک بود و مدام قه‍قهه میزد. ریچاردس اره برقی را روشن کرد و در زیرزمین را خورد کرد٬ سپس دست آنجلا را گرفت و از آنجا فرار کردند. به اتاقی که مایکل برایان انجا بودند رفتند. برایان و مایکل را بیهوش دیدند. ناگهان برایان به سمت ریچاردس حمله ور شد و مدام به او مشت میزد. از دهانش کف میامد. آنجلا ترسید و آمپول را به گردن برایان زد...
دیدگاه ها (۱)

P²سه دختر هنوز جلوی خانه‌ی چه‌یون ایستاده بودند.یورا با ترس ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۹بعد از آن پیام ناشنا...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۵اتاق در سکوت فرو رفته بود.جونگو...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

LESSON

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط