{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باید امشب بروم...

باید امشب بروم...
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم...
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی
عاشقانه به زمین خیره نبود...
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد...
هیچ کسی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت...
دیدگاه ها (۱۵)

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

TEN YEARS OLD LOVE ³ ات: من مادری ندارم. با قاطعیت جواب داد....

Three

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : twenty sixویوی جونگ کوک :نمیدونم...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:8 "همان شب،نیویورک"هوای تازه شهر به پوس...

پارت ۲۷ — «چیزی که باید رسمی می‌شد»صبح روز بعد، خبر ازدواج ه...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو میکا_____چشمم رفت...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۱بارون شدیدی می‌بارید.لو...

جدایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط