{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁵
همینطور که به طرف سالن قدم برداشته بودم یهو چشمم به راه‌پله‌ای افتاد که به طبقه‌ی بالا خطم میشد.
بدون فکر کردن از پله‌ها بالا رفتم.
هرچی بالاتر می‌رفتم،صدای موسیقی و همهمه‌ی مهمونی دورتر می‌شد.
تا وارد راهرو شدم چشمم افتاد به بالکن.
در بزرگ شیشه‌ای رو باز کردم و وارد بالکن شدم.
نسیم خنکی به صورتم خورد.
برای اولین بار از وقتی وارد عمارت شده بودم،تونستم راحت نفس بکشم.
دو دستم رو روی نرده‌های سنگی گذاشتم و به چراغ‌های سئول خیره شدم.
شهر زیر نور شب می‌درخشید.
اما ذهن من جای دیگه‌ای بود.
گرگ پیر و پسرش جونگ‌کوک..
و نقشی که هر لحظه سخت‌تر می‌شد.
_پس هنوزم وقتی کلافه میشی میای یه جای خلوت
صدای دورگه یه مرد باعث شد از جا بپرم.
سریع برگشتم.
تهیونگ چند قدم اون‌طرف‌تر وایساده بود.
همون ارکیده‌ی سیاهِ باند..
کت مشکی رنگش زیر نور ماه تیره‌تر به نظر می‌رسید و یه دستش داخل جیب شلوارش بود.(استایل اسلاید دوم)
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد آروم نزدیک‌تر شد.
_ببخش،نمی‌خواستم بترسونمت
لبخند محوی زدم و گفتم:نه،نترسیدم
کنار نرده‌ها وایساد و به منظره‌ی شهر خیره شد.
چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد.
سکوتی که عجیب بود..اما آزاردهنده نبود.
تهیونگ سکوت‌و شکست و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:راستش هنوز باورم نمیشه برگشتی
نگاهم به سمتش چرخید.
نسیم آروم موهاشو تکون می‌داد.
_چرا؟
لبخند کم‌رنگی زد و گفت:بعد مرگ پدرت با گریه پیش من قسم خوردی که دیگه برنمی‌گردی
برای لحظه‌ای سکوت کردم.
باید مراقب می‌بودم..
نمی‌تونستم درباره چیزی حرف بزنم که هیچ خاطره‌ای ازش نداشتم.
نفس آرومی کشیدم و گفتم:اون موقع بچه بودم،به هر حال نمیتونم جایی که بهش متعلق دارم‌و رها کنم..حتی اگه ازش متنفر باشم
_شاید..
نگاهش هنوز روی صورتم بود.
انگار دنبال چیزی می‌گشت..
برای شکستن اون سکوت سنگین و عوض کردن موضوع گفتم:شما دوتا هنوزم مثل قبلین..
ابرویی بالا انداخت و گفت:من و جونگ‌کوک؟
سرمو تکون دادم و گفتم:آره..
خندید و گفت:مطمئن نیستم جونگ‌کوک از شنیدن این حرف خوشحال بشه
سرمو کج کردم و پرسیدم:چرا؟
به نرده‌ها تکیه داد و گفت:چون اون معتقده آدم‌ها یا قوی‌تر میشن یا ضعیف‌تر
آروم خندیدم و گفتم:تو چی؟
برای چند لحظه به شهر خیره شد.
بعد آروم گفت:من فکر می‌کنم آدم‌ها فقط خسته‌تر میشن
برای اولین بار از وقتی دیده بودمش،چیزی توی صداش شنیدم.
یه جور خستگی قدیمی.
یه جور غم که پشت لبخندش پنهان شده بود.
نسیم خنکی بینمون گذشت.
با صدای باز شدن درِ بالکن هر دو برگشتیم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۹)

‌‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴منم نگاهم ناخودآگاه به سمت پله‌ها رف...

‌‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³اما درست وقتی وارد سالن شدم،قدم‌هام ...

ادامه تکپارتی

پارت ۳

Dark life..P8)ویو تهیونگ:؛ قرار بود فقد یکم بنوشیم..نه اینکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط