{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اون موقع ها که همه دور سفره جمع می‌شدیم، وقتی که غذا تموم

اون موقع ها که همه دور سفره جمع می‌شدیم، وقتی که غذا تموم می‌شد یه آه بلند می‌کشیدم و می‌گفتم: کاش غذا تموم نمی‌شد! کاش اولش بود! نه به خاطر غذاها... اون که همیشه بود... فقط به خاطر این جمعی که می‌دونستم همیشه باقی نمی‌مونه و نموند، دلم واسه گذشته ها تنگ شده
گذشته ها موند تو گذشته ها
هی روزگار .
دیدگاه ها (۴)

‏🐿[۰۰:۲۷ به وقت هنگ‌کنگ]•استیکر•استی، جدی میگم، امروز به لطف...

سرنوشت(ویو رایا)چند ساعت گذشته بود و شوگا هنوز برنگشته بود.ر...

نمی‌دونم چرا امشب دوباره یاد بعضی چیزا افتادم.از اون خاطره‌ه...

ادامه پارت ۵۳

سناریو جونگکوک

سناریو(درخواستی):وقتی یکی بهشون سنگ پرت می‌کنه و تو با اون د...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم 1۴

رمان: دوست پسرِ روانیپارت سوم: پژواکِ یک کابوسحالا یک سال از...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط