{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

الیسبه صفحه های بعد که رسید دید کنده شدن.

الیسبه صفحه های بعد که رسید دید کنده شدن.
البومو بست دید از پایین پله ها یه صدایی میاد.
قدم اولو که برداشت دید دارن در میزنن.سریع چراغ غوه رو خاموش کرد در انباری رو بست و سریع رفت درو باز کرد.پشت در ساندرا بود با کلی غذای خوشمزه.
بعد از خوردن غذا رفت به اتاق تا استراحت کنن.ساندرا حرف در رو پیش کشید.گفت الیس اگه تو در نزدی ثس کی بود؟.الیس گفت حتما خیالاتی شدی...
و گفت که تو انباری چی پیدا کرده.
ساندرا گفت مگه یه مرد میتونه چند بار زن بگیره؟...الیس و ساندرا که کنجکاو شده بودن به سمت در رفتن در انباری با چرا قوه وارد شدن...باز هم از پاین پله ها صدا میومد...صدای ناله های خفیف.اروم اروم پایین رفتن.هردوشون با این که نترس بودم اما قلبشون داشت تالاپو تولوپ میکرد.بعد از پله ها اولین قدمی که گذاشتند احساس کردن که پاشو خیسه چراغ غوه رو که انداختن پایین دیدن زیر پاشون اب قرمز رنگی جمع شده فکر کردن رنگه که قتطی شده با اب در حالی که همینجور بحث میکردن صدای راه رفتن توی اون اب اومد...
سری چزاغ قوه رو جا به جا کرد اما چیزی نذیدن...انباری که تقریبا بزرک بود کاملا تاریک بود...ساندرا احساس کرد پاشو روی چیزی گذاشت...چراغ قوه رو گرف دید چیزی مثل دست زخمی دستش میلرزید...اب دهناشونو به زور قورت میدادن....نور رو که جلو تر گرفتن با یه جسد رو به رو شدن....جسد یه مرد که یه خنده شیطانی رو لبش بود....جیغ بلندی زدن....صدای همهمه داهل انباری خیلی زیاد بود...صدایی مثل پچ پچ...
سریع اومدن بیرون...درو بستن از ترس زبونشون بند اومده بود....اونجا بود که فهمیدن اون رنگ نبوده بلکه خون بوده....داشتن دیوونه میشدن....ناگهان زنگ در خورد...روزنامه نگاری پشت در بود...ساندرا و الیس در حالی که پاهای پر از خونشونو پنهون میکردن گفتن بفرمایید....خبر نگار گفت که شنیده این خونه ادمایی که تپش هستن رو به طرز فجیهی نابود میکنه ....الیس گفت نه ما خیلی وقته اینجاییم اما هیچ اتفاقس نیوفتاده و حتما ادرسپ اشتباهی اومدید خبر نگار هم راهشو کشید و رفت.الیس و ساندرا بعد از بستن در شونشونو به در تکیه دادن و تند تند نفس نفس زدن...
دیدگاه ها (۳)

نگاهی به هم کردند باورشان نمیشد...بالاخره به این نتیجه رسید...

21 سالم بود و سرباز بودمبعد از اتمام مراحل اموزشی در کرج به ...

خانه متروکه خوانواده الیس به تازگی وارد خونه ای در شرق امریک...

moteharek taylor joooooon

سلام بچه ها اینشون یه نویسنده بینظیر هستند تازه فقط یه پارت ...

{۵ دقیقه بعد}ات نفس عمیقی کشید.چراغ‌قوه‌ی گوشیش فقط چند متر ...

پارت ۱۶ سرمو آوردم پایین ببینم چیه دیدم یه برگه بزرگ هست نوش...

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.²چشم‌ها بالاخر...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁶⁷روزِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط