نگاهی به هم کردند باورشان نمیشد...
نگاهی به هم کردند باورشان نمیشد...
بالاخره به این نتیجه رسیدن که ارواح سرگردان در این خانه وجود دارد به هر سختی ای که بود دوباره به زیر زمین رفتند اجساد زیادی روی زمین بود اما فقط یه نفر از ان ها مرد بودند باترس گام دیگزی برداشتند و رفتند به جلو روی صورت یک خانم جراهات عمیقی بود و به ترز خیلی فجیهی چشم ها دهان و بینی ان زن هارا به هم دوخته بودن...الیس دست ساندرا را خیلی مهکم میفشرد...
ناگهان صدای مردانه ای از پشت سرشان ارام گفت...نوبت شماهاس...تا الیس و ساندرا اومدن روشونو کنن به پشت اون روح مرد رفت و اونا چیزی ندیدن...روی دیوار انباری با خون نوشته شده بود نه و جاهای کشیدن ناخن روی دیوار معلوم بود برگشتند بالا...روح اون مرد همراهشون رفت بالا...الیس و ساندرا داشتن این جریانو فراموش میکردن...تو اتاق بودن ساندرا رفت دستشویی الیس تو اتاق جلوی ایینه ی بزرگ وایستاده بود و مات و مبهوت مونده بود که یهو در اتاق خود به خود خیلی مهکم بسته شد....وسایل اتاق داشت به هم میریخت اون روح داشت به الیس نزدیک میشد که سلندرا درو باز کرد الیسو پریشون دید که دیوانه پار داره جیغ میکشه...سریع رفت پیش الیس و بغلش کرد...دپباره در بسته شد اما اتری از روح نبود که یهو روح از زیر تخت به بیرون اومد...اون الیس و ساندرا رو به شکل فجیحی کتک میزد...تا اونا بیهوش شدن الیس که بهوش اومد
خبری از روخ نبود فقط پای سندرا رو دید که از زیر تخت زده بیرون فکر کرد به خاطر این رفته زیر تخت که روح نتونه اذیتش کنه اما وقتی کشیدش بیرو صورتشو دید که مثل اون زنا دوخته شده بود....یه لحظه دنیا رو سرش خراب شد...حالا تنها بود از در اتاق اومد بیرون بدنش درد میکرد از پله ها مه اومد پایین لون روح رو دید میخاست فرار کنه اما روح اونو کشید تو انباری...وقتی مامان و بابای الیس اومدن خونه ی غرق خون رو دیدند و یه در باز انباری و لکه های خون تا پایین انباری...حالا دیگه نوبت اونا بود...اما از اون خونه رفتن و نفرات بعدی باید این تجربرو میکردن...و خوانواده بعدی وارد خونه شدن تا اونجا بمونن...
بالاخره به این نتیجه رسیدن که ارواح سرگردان در این خانه وجود دارد به هر سختی ای که بود دوباره به زیر زمین رفتند اجساد زیادی روی زمین بود اما فقط یه نفر از ان ها مرد بودند باترس گام دیگزی برداشتند و رفتند به جلو روی صورت یک خانم جراهات عمیقی بود و به ترز خیلی فجیهی چشم ها دهان و بینی ان زن هارا به هم دوخته بودن...الیس دست ساندرا را خیلی مهکم میفشرد...
ناگهان صدای مردانه ای از پشت سرشان ارام گفت...نوبت شماهاس...تا الیس و ساندرا اومدن روشونو کنن به پشت اون روح مرد رفت و اونا چیزی ندیدن...روی دیوار انباری با خون نوشته شده بود نه و جاهای کشیدن ناخن روی دیوار معلوم بود برگشتند بالا...روح اون مرد همراهشون رفت بالا...الیس و ساندرا داشتن این جریانو فراموش میکردن...تو اتاق بودن ساندرا رفت دستشویی الیس تو اتاق جلوی ایینه ی بزرگ وایستاده بود و مات و مبهوت مونده بود که یهو در اتاق خود به خود خیلی مهکم بسته شد....وسایل اتاق داشت به هم میریخت اون روح داشت به الیس نزدیک میشد که سلندرا درو باز کرد الیسو پریشون دید که دیوانه پار داره جیغ میکشه...سریع رفت پیش الیس و بغلش کرد...دپباره در بسته شد اما اتری از روح نبود که یهو روح از زیر تخت به بیرون اومد...اون الیس و ساندرا رو به شکل فجیحی کتک میزد...تا اونا بیهوش شدن الیس که بهوش اومد
خبری از روخ نبود فقط پای سندرا رو دید که از زیر تخت زده بیرون فکر کرد به خاطر این رفته زیر تخت که روح نتونه اذیتش کنه اما وقتی کشیدش بیرو صورتشو دید که مثل اون زنا دوخته شده بود....یه لحظه دنیا رو سرش خراب شد...حالا تنها بود از در اتاق اومد بیرون بدنش درد میکرد از پله ها مه اومد پایین لون روح رو دید میخاست فرار کنه اما روح اونو کشید تو انباری...وقتی مامان و بابای الیس اومدن خونه ی غرق خون رو دیدند و یه در باز انباری و لکه های خون تا پایین انباری...حالا دیگه نوبت اونا بود...اما از اون خونه رفتن و نفرات بعدی باید این تجربرو میکردن...و خوانواده بعدی وارد خونه شدن تا اونجا بمونن...
- ۱.۷k
- ۱۰ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط