{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( 3 تفنگدار )

( 3 تفنگدار )
پارت 10

جونگکوک همراه با دوست هایش مشفول کشیدن پالتو بود و خنده ای با حرف های تهیونگ زد سپس سمتش چرخید بلافاصله لبخند زد هاری وقتی آن صحنه را دید زود از. پا به زمین گذاشت و با آن لباس تنگ اش دوید
وقتی قدمی از جونگکوک فاصله داشت خودش را در هوا به سمتش انداخت و متقابل جونگکوک هر دو دست هایش را دور کمر باریک و لاغر هاری حلقه کرد و تا سعی میکرد از روی زمین بلندش کرد سپس چرخی زد و صدا خنده هاری بلند شد بلافاصله دوباره بر روی زمین گذاشت و هاری حلقه دست هایش را از دور گردن شوهرش باز نمود .. با هزاران خوشحالی و لبخند گفت .. هاری.: عزیزم . دلم برات تنگ شده بود
جونگکوک لبخند زد سپس بوسه رو گونه نرم و شیرینی دخترک گذاشت و در آن چشم های براق و هوس انگیز اش چشم دوخت
جونگکوک: منم دلم بازی عشقم تنگ شده بود سپس باز هم به آغوش هم رفتند همچنان جونگکوک سرش را خم نمود سپس موهای خوش بود و خواستنی هاری را بوئید سپس زمزمه کنان گفت .. جونگکوک: عطر زندگی من
بلاخره از هم دل کندند و دست های هم را سفت در قفل کردن سپس هاری سمته تهیونگ و جیمین برگشت یعنی تا الان ایستاده بودن شاید این برای احترام جونگکوک بود
هاری با لبخند پر از خوشحالی گفت .... هاری : تهیونگ‌شی جیمین اوپا خوش اومدین
تهیونگ : ممنونم هاری
ولی برعکس تهیونگ جیمین با عصبانیت و جدیت چشم ازش برداشت سپس گفت ... جیمین : که چی الان نشون میدی آدم خوبی هستی
هاری لبخندش محو شد سپس به زمین خیره شد جو با صدا اون سوک عوص شد و با قدم های آهسته سر‌خم کرد جلو آن سه مرد
اون سوک : جیمین‌شی داداش خوش اومدی
جونگکوک سمتش رفت سپس خواهرش را به آغوش کوتاه ای گرفت و پرسید
جونگکوک: وای دلم برای خواهرم تنگ شده بود
اون سوک : منم همین طور
باده چیزی افتاد گفت و بلافاصله وقتی جونگکوک جایش را عوض کرد دختری با انداخت لاغر و پوست سفید چشم های بزرگ و موهای کوتاه حاصل از خفنی ... هاری و اون سوک هر دو با چشم های گشاد و کشیده به آن دختر زل زدن سپس اولین نفر هاری بود که لب زد
هاری : ایشون کی هستند ؟
یوری : نگران نباش معشوقه شوهرت یا نامزد شایدم دوست پسرت نیستم
بدونه تردید گفت سپس دست به سینه ایستاد هاری زود سمته جونگکوک چشم دوخت سپس دندون هایش رو هم گذاشت و گفت
هاری : یا میگی کیه یا خودم میفهمم
دیدگاه ها (۳)

3 تفنگدار )پارت 11 جونگکوک به آن حسود بودن همسرش خندید سپس ب...

( 3 تفنگدار )پارت ۱۲جیمین نگاه خنثی بهش انداخت سپس بدونه حرف...

( بوسه دردناک ) پارت ۵۵تهیونگ: فکردی باهات ازدواج کردم که خو...

ادامه پارت قبل تهیونگ به آرامی راهیش کرد سپس از روی تخت بلند...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²¹صبح، آرام‌تر از همیشه از راه رسید....

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝘼𝙛𝙩𝙚𝙧 𝙎𝙩𝙤𝙧𝙮 : (real end)تهیونگ کی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط