{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک

روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.   مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از… مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم   پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است.
کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود.  مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کرد و گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم…

دیدگاه ها (۲۲)

دلم میخواد نصف شب بهش اس بدم بنویسم :هیچی!اونم از خواب بپره ...

رشته ای بر گردنم افکنده دوست میکشد هر جا که خاطرخواهه اوست

درروزگاران قدیم دختری که تازه ازدواج کرده بود با شوهرش سر مو...

یه ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ....................ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ , ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻠﮏ ﺣﺴﯿ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش اول_ تو این دنیا بدون قدرت...

پارت ۴۰ — «آخرین فرصت»صبح روز سوم، یورا دیگر شبیه چند روز قب...

انتخابات مجلس بود و یکی از مجلات بانوان گفتگویی کرده بودن با...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣2️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین از کنار د...

🦢 پارت سی‌ودوم | انتخابجنگکوک هنوز به عکس خیره بود.پدرش کنار...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش دوم_مرد با قطره چکانی چند...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❽من اگر دنیای خودم را خلق نمی‌کردم، در دنیای دیگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط