{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عبرت!!!!!

عبرت!!!!!

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی

برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی

افتاد.آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند

اگر ارزش داشته باشد آن را ببرد و بفروشد. در همین موقع،

دود سفیدیاز چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد؛

با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آنطرف‌تر،

یک غول بزرگ ظاهر شد.غول فوری تعظیم کرد و گفت:

نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم.مگر

قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟

حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت
برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو! پیرزن که به

خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید

و با خوش‌حالی گفت‌: الهی فدات بشم مادر! امّا هنوز جمله ی

بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را

به زبان بیاورد. ...

و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!
دیدگاه ها (۲)

مادلین مطر

دختر و پارتی

داستان عاشقانه جدید

پارت ۸۸ | «ده ثانیه در تاریکی...»دو روز بعد...شرکت از صبح شل...

اغلب به جای روسری چفیه می بست و کفش کتانی می پوشید.یک بار ال...

# 🌑 رقصِ آخرین ماه (#Dance_of_the_Last_Moon)## فصل اول: سایه...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت چهارم: پیشنهادِ غی...

🖤 پارت ۵ | «راز پشت لبخند»شب شده بود.بعد از اتفاق صبح، عمارت...

پارت چهارم: انبار رز سیاه 🥀🖤چند ساعت بعد، انبار قدیمی در سکو...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۰اولین شب زندگی مشتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط