{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز دو نفر تو حیاط تیمارستان قدم می زدند، اولی میزنه ب

یک روز دو نفر تو حیاط تیمارستان قدم می زدند، اولی میزنه به چراغ راهنما و میگه: هرچه در این خانه را می زنم کسی جواب نمی دهد،دومی گفت،: عجیب است چراغشان هم روشن است.
دیدگاه ها (۱)

اکسیر سیاهو عشقه

میگن فیلم چهارشنبه سوری تهران رو نشون اوباما دادن، گفته این ...

اینم از یک چهارم نهایی امیدم اینه بارسا ببره

تو کلاس استاد ازم پرسید؟؟؟؟ واحد کمتر از مثقال چی میشه!!!؟ م...

{۵ دقیقه بعد}ات نفس عمیقی کشید.چراغ‌قوه‌ی گوشیش فقط چند متر ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۰ شب، وقتی نامجون لیا رو جلوی خونه پیا...

پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ خانه‌های دنیا برایم غریبه شده‌اند....

.یک روزکه حال دلم بهتر شد،برای تمام روزهاییکه دوام آوردم،آرا...

خانه‌ای که نباید باز می‌شدباران شدیدی می‌بارید.ات از پشت شیش...

پارت ۲۴ | چهارمین نفرصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.تق.....

پارت ۲۳ | پشت درجونکوک با شنیدن صدای خودش از پشت در، برای چن...

یکی از یهودیان میگه در روز شبات (روز استراحت - شنبه) درسته ر...

قسمت بیست و دو

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط