ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۲۵ (بخش اول)
دو روز گذشت.
تهیونگ هر روز صبح میرفت دفتر کارش. مدارک میخواند. جلسه میگذاشت. قرارداد میبست. مثل همیشه. اما هر روز بعدازظهر، قبل از اینکه کسی بفهمد، ماشین را برمیداشت و میرفت سمت روستا. سمت سئول.
روز اول، سئول گریه کرد. نخواست بغل بابا برود. تهیونگ نشست زمین. صبر کرد. نیم ساعت بعد، سئول آمد سمتش. دستش را گرفت. «بابا...رفت؟»
تهیونگ بغلش کرد. «کار داشتم عزیزم. ولی برگشتم. قول میدم هر روز بیام.»
سئول سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «قول؟»
«قول.»
روز دوم، سئول دوید سمت ماشین. تهیونگ پیاده شد. بچه پرید توی بغلش. «بابا!»
تهیونگ خندید. بوسیدش. «گفتم هر روز میام. راست گفتم نه؟»
«آله. لاست گفتی.»
تهیونگ یک ساعت ماند. با سئول بازی کرد. بهش غذا داد. خواباندش. بعد برگشت سمت عمارت.
---
توی عمارت، جونگ کوک آرام نبود.
از صبح روز اول که سئول را فرستاده بودند، جونگ کوک تصمیم گرفت. نمیتوانست بنشیند و منتظر بماند. باید کاری میکرد. باید قاتل واقعی را پیدا میکرد. همان کسی که یک سال پیش، همه چیز را شروع کرده بود. همان کسی که دستش به خون آلوده بود و هنوز آزاد بود.
روز اول، جونگ کوک رفت کلانتری. پیش بازرس لی.
«بازرس، قاتل واقعی هنوز پیدا نشده. پدر تهیونگ همه چیز رو گردن گرفت. ولی خودش نگفت کی چاقو زده. کی قتل رو انجام داده.»
بازرس لی نگاه کرد. «مدرک داری؟»
جونگ کوک پوشهای را گذاشت روی میز. «مدارک کافی. اسم قاتل رو هم دارم. فقط به یه چیز نیاز دارم.»
«چی؟»
«اجازه. خودم برم پیداش کنم.»
بازرس لی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد سرش را تکان داد. «نمیتونم اجازه بدم. غیرقانونیه.»
«پدر تهیونگ بیست و دو سال زنش رو زندانی کرد. قانون که جلوش رو نگرفت. من خودم میرم.»
بازرس لی چیزی نگفت. فقط پوشه را پس داد. «اگه رفتی، من ندیدمت. چیزی از این حرفا نمیدونم.»
جونگ کوک پوشه را گرفت. «ممنون.»
---
روز دوم، جونگ کوک آدرس را پیدا کرد.
یک خانه قدیمی توی جنوب شهر. همان جایی که یکی از همدستهای سون-هی لو داده بود. سون-هی آنجا نبود. ولی چیزهایی بود که جونگ کوک دنبالش بود.
توی حیاط خانه، یک ماشین بود. مشکی. شیشههای دود زده. پلاکی که جونگ کوک هیچوقت فراموش نمیکرد. همان پلاکی که خانم یون شب قتل داده بود. همان پلاکی که جونگ کوک توی دفترچهاش نوشته بود.
جونگ کوک گوشی را درآورد. از ماشین عکس گرفت. از پلاک. از خانه. از هر چی.
بعد در زد.
کسی نیامد.
دوباره زد. محکمتر.
در باز شد.
سون-هی پشت در ایستاده بود. لباس ساده پوشیده بود. موهایش را بسته بود. جونگ کوک را که دید، لبخند زد.
«جونگ کوک جان. دلم برات تنگ شده بود.»
جونگ کوک نگاهش کرد. سرد. «ماشین مال توئه؟»
سون-هی به ماشین نگاه کرد. برگشت به جونگ کوک. «مال منه. چرا؟»
«شب قتل، اون ماشین اونجا بود. پلاکش توی پرونده است.»
سون-هی خندید. «مدرک میخوای؟ همه مدارک رو پدر تهیونگ جعل کرده. من فقط راننده بودم. ماشین رو قرض گرفته بودم.»
«پس تو بودی. تو بودی که راندی. تو بودی که قاتل رو رسوندی به اونجا.»
سون-هی دیگر نخندید. صورتش سرد شد. «میخوای چیکار کنی؟ بری پلیس؟ مدرک داری؟»
جونگ کوک گوشی را بلند کرد. عکسها را نشان داد. «این مدرک کافیه؟»
سون-هی جلو آمد. دستش را دراز کرد سمت گوشی. جونگ کوک عقب رفت.
«دست نزن.»
«جونگ کوک، تو نمیدونی با کی طرفی. من بیست سال توی خونه مافیا بزرگ شدم. تو فقط یه پسر بیخانمانی که خوش شانس بودی.»
جونگ کوک گوشی را گذاشت توی جیبش. «شاید. ولی من پسرم رو دارم. شوهرم رو دارم. خانوادهام رو دارم. تو چی؟ یه خونه خالی. یه ماشین دزدی. یه زندگی که هیچکس توش نیست.»
سون-هی صورتش جمع شد. برای اولین بار، لبخندش پرید.
جونگ کوک برگشت سمت ماشینش. سوار شد. قبل از اینکه در را ببندد، برگشت نگاه کرد.
«پلیس فردا میاد. اگه رفتی، برو جای دور. دیگه برنگرد.»
ماشین راه افتاد. سون-هی تنها ماند توی حیاط. دستهایش را مشت کرده بود. نگاه میکرد به ماشین جونگ کوک که دور میشد.
صدای گوشی زنگ خورد. نگاه کرد. تهیونگ بود.
پارت ۲۵ (بخش اول)
دو روز گذشت.
تهیونگ هر روز صبح میرفت دفتر کارش. مدارک میخواند. جلسه میگذاشت. قرارداد میبست. مثل همیشه. اما هر روز بعدازظهر، قبل از اینکه کسی بفهمد، ماشین را برمیداشت و میرفت سمت روستا. سمت سئول.
روز اول، سئول گریه کرد. نخواست بغل بابا برود. تهیونگ نشست زمین. صبر کرد. نیم ساعت بعد، سئول آمد سمتش. دستش را گرفت. «بابا...رفت؟»
تهیونگ بغلش کرد. «کار داشتم عزیزم. ولی برگشتم. قول میدم هر روز بیام.»
سئول سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «قول؟»
«قول.»
روز دوم، سئول دوید سمت ماشین. تهیونگ پیاده شد. بچه پرید توی بغلش. «بابا!»
تهیونگ خندید. بوسیدش. «گفتم هر روز میام. راست گفتم نه؟»
«آله. لاست گفتی.»
تهیونگ یک ساعت ماند. با سئول بازی کرد. بهش غذا داد. خواباندش. بعد برگشت سمت عمارت.
---
توی عمارت، جونگ کوک آرام نبود.
از صبح روز اول که سئول را فرستاده بودند، جونگ کوک تصمیم گرفت. نمیتوانست بنشیند و منتظر بماند. باید کاری میکرد. باید قاتل واقعی را پیدا میکرد. همان کسی که یک سال پیش، همه چیز را شروع کرده بود. همان کسی که دستش به خون آلوده بود و هنوز آزاد بود.
روز اول، جونگ کوک رفت کلانتری. پیش بازرس لی.
«بازرس، قاتل واقعی هنوز پیدا نشده. پدر تهیونگ همه چیز رو گردن گرفت. ولی خودش نگفت کی چاقو زده. کی قتل رو انجام داده.»
بازرس لی نگاه کرد. «مدرک داری؟»
جونگ کوک پوشهای را گذاشت روی میز. «مدارک کافی. اسم قاتل رو هم دارم. فقط به یه چیز نیاز دارم.»
«چی؟»
«اجازه. خودم برم پیداش کنم.»
بازرس لی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد سرش را تکان داد. «نمیتونم اجازه بدم. غیرقانونیه.»
«پدر تهیونگ بیست و دو سال زنش رو زندانی کرد. قانون که جلوش رو نگرفت. من خودم میرم.»
بازرس لی چیزی نگفت. فقط پوشه را پس داد. «اگه رفتی، من ندیدمت. چیزی از این حرفا نمیدونم.»
جونگ کوک پوشه را گرفت. «ممنون.»
---
روز دوم، جونگ کوک آدرس را پیدا کرد.
یک خانه قدیمی توی جنوب شهر. همان جایی که یکی از همدستهای سون-هی لو داده بود. سون-هی آنجا نبود. ولی چیزهایی بود که جونگ کوک دنبالش بود.
توی حیاط خانه، یک ماشین بود. مشکی. شیشههای دود زده. پلاکی که جونگ کوک هیچوقت فراموش نمیکرد. همان پلاکی که خانم یون شب قتل داده بود. همان پلاکی که جونگ کوک توی دفترچهاش نوشته بود.
جونگ کوک گوشی را درآورد. از ماشین عکس گرفت. از پلاک. از خانه. از هر چی.
بعد در زد.
کسی نیامد.
دوباره زد. محکمتر.
در باز شد.
سون-هی پشت در ایستاده بود. لباس ساده پوشیده بود. موهایش را بسته بود. جونگ کوک را که دید، لبخند زد.
«جونگ کوک جان. دلم برات تنگ شده بود.»
جونگ کوک نگاهش کرد. سرد. «ماشین مال توئه؟»
سون-هی به ماشین نگاه کرد. برگشت به جونگ کوک. «مال منه. چرا؟»
«شب قتل، اون ماشین اونجا بود. پلاکش توی پرونده است.»
سون-هی خندید. «مدرک میخوای؟ همه مدارک رو پدر تهیونگ جعل کرده. من فقط راننده بودم. ماشین رو قرض گرفته بودم.»
«پس تو بودی. تو بودی که راندی. تو بودی که قاتل رو رسوندی به اونجا.»
سون-هی دیگر نخندید. صورتش سرد شد. «میخوای چیکار کنی؟ بری پلیس؟ مدرک داری؟»
جونگ کوک گوشی را بلند کرد. عکسها را نشان داد. «این مدرک کافیه؟»
سون-هی جلو آمد. دستش را دراز کرد سمت گوشی. جونگ کوک عقب رفت.
«دست نزن.»
«جونگ کوک، تو نمیدونی با کی طرفی. من بیست سال توی خونه مافیا بزرگ شدم. تو فقط یه پسر بیخانمانی که خوش شانس بودی.»
جونگ کوک گوشی را گذاشت توی جیبش. «شاید. ولی من پسرم رو دارم. شوهرم رو دارم. خانوادهام رو دارم. تو چی؟ یه خونه خالی. یه ماشین دزدی. یه زندگی که هیچکس توش نیست.»
سون-هی صورتش جمع شد. برای اولین بار، لبخندش پرید.
جونگ کوک برگشت سمت ماشینش. سوار شد. قبل از اینکه در را ببندد، برگشت نگاه کرد.
«پلیس فردا میاد. اگه رفتی، برو جای دور. دیگه برنگرد.»
ماشین راه افتاد. سون-هی تنها ماند توی حیاط. دستهایش را مشت کرده بود. نگاه میکرد به ماشین جونگ کوک که دور میشد.
صدای گوشی زنگ خورد. نگاه کرد. تهیونگ بود.
- ۵.۳k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط