لطفاحمایت کنید

(لطفاحمایت کنید❤)

P:4

امروزم یک روز بی مزه ی دیگه

هیییییی رفتم مدرسه و رسیدم اونجا

تا وارد شدم با (تو ذهنم) چویی جون ازت

ممنونم منو داخل این مدرسه ثبت نام کردی

رفتم داخل کلاس و نشستم..

(و معلم اومد درس داد بعد کلاس تموم شد و رفتم داخل حیاط.....)

نشسته بودم که یک پسر چشم ابرو مشکی نشست

کنارم گفت:
پسره: واقعا زیبایی

لیا : ممنون معرفی نمیکنی خودتو

پسره: هیوجین ۱۸ سالم و همکلاسیت

چرا همه تو این مدرسه از من بزرگترن؟(تو ذهنش)

لیا: خوشبختم

هیوجین: همچنین

هیوجین: چرا مدرسه تو عوض کردی

لیا: بخاطر ی سری مشکلات

هیوجین: چه مشکلاتی

لیا: شخصی

هیوجین: اها (ابروهاشو بالا داد)

لیا: حالا چیکار داشتی

هیوجین: حالا بعدا میفهمی

لیا: یعنی چی

هیوجین: بعدا

لیا:هیییییی

(و هیوجین بلند شد )

هیوجین:من برم کلاس بعداً میبینمت

لیا:باشه
هیوجین رفت

یهو چشمم به لینو و سون خورد که داشتن

حرف میزدن و میخندیدند یهو حس کردم

حسودیم شد مگه من چی از سون کم دارم

البته سون دختر قشنگی بود دختری با

پوست و موی بور و چشمای رنیگی قدشم

بلند بود لب و بینی خوبی داشت ولی خدایی

قشنگی بود البته منم دست کمی از اون

نداشتم من با موهای خرمایی و چشم های درشت و ابروی

مشکی پوستم سفید لب های قلوه ای بینی

قلمی خوبی داشتم وقتی هم میخندیدم

چاله گونه داشتم قدمم بد نبود 161 متر بودم

حالا هرچی.................. هیییییییییی

یهو دیدم سون داره میاد طرفم.........
.
سون اومد وبهم گفت

سون: چطوری لیا

لیا: خوبم تو خوبی کاری داشتی

سون: فدات میگم تو میتونی امشب بیای

خونه ما تولد

لیا: تولد کی؟

سون: خواهرم ۳سال از من بزرگ تر

گفت میتونی هر کسیو دوست داری دعوت کنی

من همه رو دعوت کرد گفتم تورو هم

دعوت کنم

لیا: من نه لباسی دارم (تو ذهنش)

نه کفش نه کیف خوبی الان میگم نمیرم

یهو چشمم به لینو خورد که داشت با

پوز خند بهم نگاه میکرد سریع نگاهم و

ازش دزدیم به سون نگاه کردم و گفتم

لیا:باشه میام

سون: شب حتما بیا فعلا

لیا: باشه (خنده ی محو)

لیا:(تو ذهنش)وایی خدایا چرا گفتم باشه میام من که

نه لباس درست حسابی دارم نه کفش و کیف

خدایا چیکار کنم.......

هییییییییییی امروزم تموم شد برم خونه

یا به قول شما پرورشگاه............ خب

رفتم داخل پرورشگاه که خاله سونگ و چویی جون

نشسته بودن داشتن حرف میزدن..........

برم به خاله بگم شاید یه راه حلی بهم داد

(رفت داخل اتاق سونگ)

لیا: سلام خاله سلام چویی جون

خاله سونگ: سلام

چویی: سلام عزیزم

لیا: خاله یچیزی بگم

خاله سونگ: بگو عزیزم

لیا: خاله هم کلاسیم منو به یک مهمونی

دعوت کردن و من نمیدونم باید چکار کنم

یعنی چی لباس بپوشم

خاله سونگ: مهمونی

لیا: تولده

خاله سونگ : نمیدونم

لیا: یعنی چی خاله (با حالت بغض)

چویی: نگران نباش لیا من یک فکری دارم

لیا: چه فکری

چویی بلند شد و دستمو کشید گفت

چویی: بیا با من میفهی

رفتیم تو راهرو گفت

چویی: برو بالا لباساتو بپوش بیا باهم

بریم یجایی

لیا: کجا؟

چویی: برو عوض کن بیا میفهمی

لیا: باشه

رفتم لباسامو عوض کردم اومدم و رفتیم

دم یک فروشگاه لباسی...................... 🙂

ادامه دارد: ❤
دیدگاه ها (۱۰)

(لطفا حمایت کنید❤)P:۵دم فروشگاه وایسادیم که چویی: برو داخل ...

تکپارتی از جیمین:(وقتی بدون اجازه میری بار....)(همچی از روزی...

(لطفاً حمایت کنید❤️)نام: سرنوشت لیا p:3دختره: سلام اسمم سون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط