...
...
هر صبح ،
چمدان می بندم ،
نفس راست می کنم
و با خود می گویم :
دیگر می روم ... !!! با اینکه
هیچگاه نبودی و
نیستی ،
چرا ، بی خیالت
نمی شوم هنوز ،
نمی دانم ... !
حالا ،
من مانده ام و
این چمدانهای
پر از دلتنگی ... و این درد بزرگ :
من ،
ناخواسته
مسافر
شده ام ...
هر صبح ،
چمدان می بندم ،
نفس راست می کنم
و با خود می گویم :
دیگر می روم ... !!! با اینکه
هیچگاه نبودی و
نیستی ،
چرا ، بی خیالت
نمی شوم هنوز ،
نمی دانم ... !
حالا ،
من مانده ام و
این چمدانهای
پر از دلتنگی ... و این درد بزرگ :
من ،
ناخواسته
مسافر
شده ام ...
- ۴۷۴
- ۱۶ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط