به سمت خوابگاه حرکت کردم یواشکی وارد خوابگاه شدم بعد از اینکه تونستم ...
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵⁵
.
.
به سمت خوابگاه حرکت کردم . یواشکی وارد خوابگاه شدم بعد از اینکه تونستم برم تو آسانسور نفس راحتی کشیدم ، تو آینه خودمو نگاه کردم ، خاک لباسام رو تکوندم و دم ابسی موهام رو سفت کردم . بعد از این همه دنگ و فنگ ، امشب ارزشش رو داشت ، تجربه جالبی بود . از آسانسور که بیرون اومدم به سمت اتاق حرکت کردم و بعد از اینکه در رو باز کردم با دیدن داهی و سارانگ و میسون که با چشمای باز بهم زل زده بودن هینی کشیدم
ملودی : چرا بیدارین!
داهی : کجا بودی تا این موقع؟
در اتاق رو بستم و به سمت کمدم رفتم
ملودی : بیرون
سارانگ : کجای بیرون؟
ملودی : بیرون بودم دیگه چرا گیر دادین
لباس خوابام رو برداشته بودم ، برگشتم که برم تو حموم که با دیدن طوری که همهشون نگام میکنن برای لحظه ای فکر کردم چیزی رو جا انداختم ؟ جن دیدن؟؟
ملودی : چیزی شده
داهی پشت سر هم گفت
میسون : دستت زخمه ، پایین شلوارتم که خاکیه ، کیفتم که همراهت نیست ، این موقع هم که اومدی ، بوی ادکلن مردونه هم که از وقتی اومدی تو اتاق کل اتاقو گرفته ، بهتم زنگ زدیم ریجکت کردی همون موقع هم در اتاق باز شد و مثل جن ظاهر شدی درحالی که گوشی توی دستات نیست
تک خندهای کردم
ملودی : حفظ کرده بودی؟
داهی : جدیَم!
سری تکون دادم ، پنهون کاری چیزی رو عوض نمیکرد
ملودی : آقای ایم برای عذر خواهی دیشب پیام داده بود که فردا شب بریم بیرون . نمیخواستم برم اما کلافه شده بودم پس اماده شدم و رفتم ، شام دعوتم کرد ، خوردیم ، عذر خواهی کرد پذیرفتم خیال خودم راحت شد ، معلم بازیش گل کرد نزاشت تنها برگردم ، تو راه ترافیک بود دیر رسیدیم ، منم فک کردم هیچ راهی نیست بیام تو خوابگاه پیشنهاد دادم از دیوار بیام بالا ، اقای ایم قبول کرد کمکم کرد منم اومدم کیفمو نتونستم بیارم گفت دوشنبه بهم میده
بعد از همه حرفام ، طوری که انگار هیچی نشده باشه به سمت حموم رفتم و لباسام رو عوض کردم و برگشتم . داشتم لباسام رو آویزون میکردم که بعدا بدم خشکشویی که صدای میسون توجهم رو جلب کرد
میسون : جدی بودی؟؟
برگشتم
ملودی : چرا مگه؟
سارانگ بلند شد و به سمتم اومد
سارانگ : ملودی ! آقای ایم ؟ دعوتت کرد ؟ عذرخواهی کرد ؟ کمکت کرد از دیوار بیای بالا ؟
برای تایید حرفش سری تکون دادم
داهی : چیزی به خوردت دادن یا چیزی زدی؟؟
نگاهشون کردم
ملودی : چیه مگه ؟؟ چرا یه طوری رفتار میکنید انگار اتفاق خاصی افتاده ، درسته شب پر ماجرایی بود اما خب ، که چی؟
میسون : احمققققق شاااممم دعوتت کردهههههههه
تو عمرم میسون رو اینطوری ندیده بودم
ملودی : خببببب که چیییی؟؟
میسون : بابا تو یه تختت کمه
باورم نمیشد ، چشونه ، تک خندهای کردم و دست به کمر گفتم
ملودی : چیه خببببب
داهی اومد سمتم و صورتمو بین دوتا دستاش قاب کرد
داهی : تو واقعا خری
اخمی کردم و صورتمو از بین دستاش آزاد کردم
ملودی : وقتی اون رفتارو تو مدرسه جلوی اون همه آدم کرد توقع دیگهای ازش داشتین؟؟ تا این کارو نمیکرد نمیبخشیدمش ، تازه کمم بود
میسون لبخندی زد
میسون : با یه پرنسس بایدم اینطوری رفتار بشه
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵⁵
.
.
به سمت خوابگاه حرکت کردم . یواشکی وارد خوابگاه شدم بعد از اینکه تونستم برم تو آسانسور نفس راحتی کشیدم ، تو آینه خودمو نگاه کردم ، خاک لباسام رو تکوندم و دم ابسی موهام رو سفت کردم . بعد از این همه دنگ و فنگ ، امشب ارزشش رو داشت ، تجربه جالبی بود . از آسانسور که بیرون اومدم به سمت اتاق حرکت کردم و بعد از اینکه در رو باز کردم با دیدن داهی و سارانگ و میسون که با چشمای باز بهم زل زده بودن هینی کشیدم
ملودی : چرا بیدارین!
داهی : کجا بودی تا این موقع؟
در اتاق رو بستم و به سمت کمدم رفتم
ملودی : بیرون
سارانگ : کجای بیرون؟
ملودی : بیرون بودم دیگه چرا گیر دادین
لباس خوابام رو برداشته بودم ، برگشتم که برم تو حموم که با دیدن طوری که همهشون نگام میکنن برای لحظه ای فکر کردم چیزی رو جا انداختم ؟ جن دیدن؟؟
ملودی : چیزی شده
داهی پشت سر هم گفت
میسون : دستت زخمه ، پایین شلوارتم که خاکیه ، کیفتم که همراهت نیست ، این موقع هم که اومدی ، بوی ادکلن مردونه هم که از وقتی اومدی تو اتاق کل اتاقو گرفته ، بهتم زنگ زدیم ریجکت کردی همون موقع هم در اتاق باز شد و مثل جن ظاهر شدی درحالی که گوشی توی دستات نیست
تک خندهای کردم
ملودی : حفظ کرده بودی؟
داهی : جدیَم!
سری تکون دادم ، پنهون کاری چیزی رو عوض نمیکرد
ملودی : آقای ایم برای عذر خواهی دیشب پیام داده بود که فردا شب بریم بیرون . نمیخواستم برم اما کلافه شده بودم پس اماده شدم و رفتم ، شام دعوتم کرد ، خوردیم ، عذر خواهی کرد پذیرفتم خیال خودم راحت شد ، معلم بازیش گل کرد نزاشت تنها برگردم ، تو راه ترافیک بود دیر رسیدیم ، منم فک کردم هیچ راهی نیست بیام تو خوابگاه پیشنهاد دادم از دیوار بیام بالا ، اقای ایم قبول کرد کمکم کرد منم اومدم کیفمو نتونستم بیارم گفت دوشنبه بهم میده
بعد از همه حرفام ، طوری که انگار هیچی نشده باشه به سمت حموم رفتم و لباسام رو عوض کردم و برگشتم . داشتم لباسام رو آویزون میکردم که بعدا بدم خشکشویی که صدای میسون توجهم رو جلب کرد
میسون : جدی بودی؟؟
برگشتم
ملودی : چرا مگه؟
سارانگ بلند شد و به سمتم اومد
سارانگ : ملودی ! آقای ایم ؟ دعوتت کرد ؟ عذرخواهی کرد ؟ کمکت کرد از دیوار بیای بالا ؟
برای تایید حرفش سری تکون دادم
داهی : چیزی به خوردت دادن یا چیزی زدی؟؟
نگاهشون کردم
ملودی : چیه مگه ؟؟ چرا یه طوری رفتار میکنید انگار اتفاق خاصی افتاده ، درسته شب پر ماجرایی بود اما خب ، که چی؟
میسون : احمققققق شاااممم دعوتت کردهههههههه
تو عمرم میسون رو اینطوری ندیده بودم
ملودی : خببببب که چیییی؟؟
میسون : بابا تو یه تختت کمه
باورم نمیشد ، چشونه ، تک خندهای کردم و دست به کمر گفتم
ملودی : چیه خببببب
داهی اومد سمتم و صورتمو بین دوتا دستاش قاب کرد
داهی : تو واقعا خری
اخمی کردم و صورتمو از بین دستاش آزاد کردم
ملودی : وقتی اون رفتارو تو مدرسه جلوی اون همه آدم کرد توقع دیگهای ازش داشتین؟؟ تا این کارو نمیکرد نمیبخشیدمش ، تازه کمم بود
میسون لبخندی زد
میسون : با یه پرنسس بایدم اینطوری رفتار بشه
- ۱۲.۵k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط