عشق اغیشته به خون
عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۰۳
رازی
خاطرات، زندگی رو میسازد ، خاطرات همه وجود را به غم هجوم میبره .. دخترک مات و مبهوت چشم به سرامیک های سفید دوخته بود ، غمگین و با دل شکسته بدون حرف و. یا نظر .. هنوز صدا عصبی حاصل از بغض مادرش در سرش اکو میشد ٫ دخترم تو مادر خوبی شدی ولی قبل از به وجود آمدنش از دستش دادی .. بخاطر شوهرت ٫
میونشی ترسیده دست سرد و بیروح اش را در دستش گرفت : اونیـ...
نگاه غمگین و پر از اشک مین جی روی میونشی قفل شد سپس خطاب به مرد مشک پوش ای که به دیوار تکیه داده بود گفت: شوهر من اینو میخواست ... ن..نیازی .. نیست که .. ناراحت..شم..
حالا صداش میلرزید حاصل از درد و بغض جیمین تند سمت دیگری تخت نشست و گونه مین جی را نوازش کرد : مین جی .. ترو خدا اینجوری نکن نگران میشم
مین جی دستش را از میان دست های میونشی بیرون کشید سپس آروم گفت : پاشو .. میونشی تند بلند شد .. سپس دخترک با لباس بیمار پاهایش را از روی تخت پایین انداخت جیمین بود که اعتراض نمود : مین جی بلند نشو ..
چانمی : دخترم بلند نشو .. هنوز خوب نشدی ..
دخترک بدون توجه به سخنان آن ها میله فلزی سرُم را به دست گرفت سپس به سمت کرد مشکی پوش رفت .. بی حس و بی حال جلویش قرار گرفت .. موهای مبلنپ و خُرامی حالا نور جذابی داشت ولی این مردش بود که چشم به زمین دوخته بود .. نه از ترس نه از ناراحت شدن همسر بلکه از ناامیدی عشق اش ..
مین جی با صدا ضعیف گفت : رازی شدی ... ؟ خوشت اومد ... ؟ چطور بود .. حسش ..
چنگ زد به لبه پالتو مشکی اش و محکم سمت خودش کشید، با بغض و بلند ترین صدا داد زد : خوشت اومد .. بگو ببینم الان رازی شدی .. ها ..
تهیونگ زل زد در چشم های مین جی خیلی محکم گفت : کاریه که شده .. برگشتی نداره
مین جی : تو چه رویی داری .. ها... قاتل .. ازت بدم میاد
این بار از شدت عصبانیت و بغض مشت محکمی زد به سینش و با داد گریه گفت : الان رازی شدی .. گمشو .. گمشو بیرون ...
دست نیم برهنه اش را سمت در ورودی نشانه گرفت .. تهیونگ با جدیت کتش را مرتب کرد و چشم دوخت در چشم های گریون دخترک بدون حرفی ازش نگاه دزدید سپس از اتاق خارج شد .. مین جی بلند و تند تر گفت. : همتون برین بیرونـ..... زود..
پارت ۲۰۳
رازی
خاطرات، زندگی رو میسازد ، خاطرات همه وجود را به غم هجوم میبره .. دخترک مات و مبهوت چشم به سرامیک های سفید دوخته بود ، غمگین و با دل شکسته بدون حرف و. یا نظر .. هنوز صدا عصبی حاصل از بغض مادرش در سرش اکو میشد ٫ دخترم تو مادر خوبی شدی ولی قبل از به وجود آمدنش از دستش دادی .. بخاطر شوهرت ٫
میونشی ترسیده دست سرد و بیروح اش را در دستش گرفت : اونیـ...
نگاه غمگین و پر از اشک مین جی روی میونشی قفل شد سپس خطاب به مرد مشک پوش ای که به دیوار تکیه داده بود گفت: شوهر من اینو میخواست ... ن..نیازی .. نیست که .. ناراحت..شم..
حالا صداش میلرزید حاصل از درد و بغض جیمین تند سمت دیگری تخت نشست و گونه مین جی را نوازش کرد : مین جی .. ترو خدا اینجوری نکن نگران میشم
مین جی دستش را از میان دست های میونشی بیرون کشید سپس آروم گفت : پاشو .. میونشی تند بلند شد .. سپس دخترک با لباس بیمار پاهایش را از روی تخت پایین انداخت جیمین بود که اعتراض نمود : مین جی بلند نشو ..
چانمی : دخترم بلند نشو .. هنوز خوب نشدی ..
دخترک بدون توجه به سخنان آن ها میله فلزی سرُم را به دست گرفت سپس به سمت کرد مشکی پوش رفت .. بی حس و بی حال جلویش قرار گرفت .. موهای مبلنپ و خُرامی حالا نور جذابی داشت ولی این مردش بود که چشم به زمین دوخته بود .. نه از ترس نه از ناراحت شدن همسر بلکه از ناامیدی عشق اش ..
مین جی با صدا ضعیف گفت : رازی شدی ... ؟ خوشت اومد ... ؟ چطور بود .. حسش ..
چنگ زد به لبه پالتو مشکی اش و محکم سمت خودش کشید، با بغض و بلند ترین صدا داد زد : خوشت اومد .. بگو ببینم الان رازی شدی .. ها ..
تهیونگ زل زد در چشم های مین جی خیلی محکم گفت : کاریه که شده .. برگشتی نداره
مین جی : تو چه رویی داری .. ها... قاتل .. ازت بدم میاد
این بار از شدت عصبانیت و بغض مشت محکمی زد به سینش و با داد گریه گفت : الان رازی شدی .. گمشو .. گمشو بیرون ...
دست نیم برهنه اش را سمت در ورودی نشانه گرفت .. تهیونگ با جدیت کتش را مرتب کرد و چشم دوخت در چشم های گریون دخترک بدون حرفی ازش نگاه دزدید سپس از اتاق خارج شد .. مین جی بلند و تند تر گفت. : همتون برین بیرونـ..... زود..
- ۱.۵k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط