سلطنت بی رحم
سلطنت بی رحم
پارت ۴۶
شب شده بود باز هم شاهزاده جونکوک سر میزه شام
نبود آنائل هم برای شام نرفت پایین بریانا غذایش را همانجا تویه اتاق اش آرود بعد از خوردن غذایش
به سمته تخت اش رفت و رو اش دراز کشید مدتی گذشت که در اتاق باز شد و شاهزاده جونکوک در. چهار چوب در نمایان شد
جونکوک : شاه دوخت آنائل هنوز نخوابیدن
آنائل : خوابم نبرد
شاهزاده به سمته اتاق لباس ها رفت و لباسش را با با لباس خوابش عوض کرد و آمد بر روی تخت دراز کشید
آنائل : چرا کل روز را نیامدی
شاهزاده به آنائل نزدیک شد و اورا در آغوشش گرفت و پتو را رویه خودش و آنائل کشید
جونکوک : مشغول دستورات شاه دوخت بودم حالا شما بگو چرا اون صورته مثله گل ات را پژمرده کردی
آنائل : اون رو ولش کن بگو واقعا داری بهم ثابت میکنی که عاشقمی
جونکوک : البته که آره
شاهزاده دست اش را گذاشت بر رویه چشمانه آنائل
جونکوک : بخواب و دیگر به هیچی فکر نکن فردا روزه خوبی در انتظارت هست
شاهزاده بوسه ای را رویه موهای آنائل گذاشت
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
آنائل زود تر از شاهزاده بیدار شده بود رویه تخت نشسته بود و موهای شاهزاده را نوازش میکرد
بوسه را رویه پیشانیش گذاشت و این شد که شاهزاده چشمهایش را باز کرد
جونکوک : شاه دوخت
آنائل : هر روز تو بهم میگفتی باید رود بریم صبحانه بخوریم ولی امروز من میگم زود باش آماده شو باید برویم پایین
شاهزاده رویه تخت نشست و با عصبانیت گفت
جونکوک: شاخ دوخت بیاید نزدیک
آنائل شوکه شد چرا عصبانیه سریع نزدیک اش شد
آنائل : چیزی شده شا
حرف اش با قرار گرفتن ل • ب های شاهزاده بر ل • ب هایش حرف اش قطع شد
شاهزاده بوسه ای را رویه ل • ب های آنائل گذاشت
آنائل ازش جدا شد و با اخم گفت
آنائل : گولم زدی
شاهزاده خنده ای کرد
جونکوک : حتا اخم کردنت هم زیباست
آنائل از رویه تخت بلند شد و به سمته در رفت
آنائل : میرم پایین توهم بیا
آنائل از اتاق اش خارج شد و به سمته میز صبحانه رفت
بر روی صندلی نشست آدریانو هم آمد نشست
آدریانو : صبح شما بخیر
آنائل : همچنین
آدریانو : شاه دوخت من در مورد اون موضوع به فلاویا هیچی نگفته ام فلاویا حتما گوش ایستاده بود این کاره همیشه گی اش هستش
آنائل که سر اش پایین بود با شنیدن این حرفه آدریانو سریع سر اش را بالا آورد
آنائل : یعنی شما بهش نگفتید
آدریانو : بله شاه دوخت .....
پارت ۴۶
شب شده بود باز هم شاهزاده جونکوک سر میزه شام
نبود آنائل هم برای شام نرفت پایین بریانا غذایش را همانجا تویه اتاق اش آرود بعد از خوردن غذایش
به سمته تخت اش رفت و رو اش دراز کشید مدتی گذشت که در اتاق باز شد و شاهزاده جونکوک در. چهار چوب در نمایان شد
جونکوک : شاه دوخت آنائل هنوز نخوابیدن
آنائل : خوابم نبرد
شاهزاده به سمته اتاق لباس ها رفت و لباسش را با با لباس خوابش عوض کرد و آمد بر روی تخت دراز کشید
آنائل : چرا کل روز را نیامدی
شاهزاده به آنائل نزدیک شد و اورا در آغوشش گرفت و پتو را رویه خودش و آنائل کشید
جونکوک : مشغول دستورات شاه دوخت بودم حالا شما بگو چرا اون صورته مثله گل ات را پژمرده کردی
آنائل : اون رو ولش کن بگو واقعا داری بهم ثابت میکنی که عاشقمی
جونکوک : البته که آره
شاهزاده دست اش را گذاشت بر رویه چشمانه آنائل
جونکوک : بخواب و دیگر به هیچی فکر نکن فردا روزه خوبی در انتظارت هست
شاهزاده بوسه ای را رویه موهای آنائل گذاشت
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
آنائل زود تر از شاهزاده بیدار شده بود رویه تخت نشسته بود و موهای شاهزاده را نوازش میکرد
بوسه را رویه پیشانیش گذاشت و این شد که شاهزاده چشمهایش را باز کرد
جونکوک : شاه دوخت
آنائل : هر روز تو بهم میگفتی باید رود بریم صبحانه بخوریم ولی امروز من میگم زود باش آماده شو باید برویم پایین
شاهزاده رویه تخت نشست و با عصبانیت گفت
جونکوک: شاخ دوخت بیاید نزدیک
آنائل شوکه شد چرا عصبانیه سریع نزدیک اش شد
آنائل : چیزی شده شا
حرف اش با قرار گرفتن ل • ب های شاهزاده بر ل • ب هایش حرف اش قطع شد
شاهزاده بوسه ای را رویه ل • ب های آنائل گذاشت
آنائل ازش جدا شد و با اخم گفت
آنائل : گولم زدی
شاهزاده خنده ای کرد
جونکوک : حتا اخم کردنت هم زیباست
آنائل از رویه تخت بلند شد و به سمته در رفت
آنائل : میرم پایین توهم بیا
آنائل از اتاق اش خارج شد و به سمته میز صبحانه رفت
بر روی صندلی نشست آدریانو هم آمد نشست
آدریانو : صبح شما بخیر
آنائل : همچنین
آدریانو : شاه دوخت من در مورد اون موضوع به فلاویا هیچی نگفته ام فلاویا حتما گوش ایستاده بود این کاره همیشه گی اش هستش
آنائل که سر اش پایین بود با شنیدن این حرفه آدریانو سریع سر اش را بالا آورد
آنائل : یعنی شما بهش نگفتید
آدریانو : بله شاه دوخت .....
- ۱۰.۷k
- ۲۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط