درخواستی
#درخواستی
چند پارتی
#برادرم_۲
دست به سینه جلوش قرار گرفتمو گفتم:
فضولیش به تو نیومده!
_مامان گفت با دوستات میری بیرون..
ابرو بالا دادم..:
از نظر تو با دوستام برم بیرون مشکلی داره؟
موج عصبانیتو میتونستم از چشاش بخونم!
-شاید به مامانو بابا بتونی دروغ بگی اما منو نمیتونی گول بزنی!
-منظورت چیه؟
-داری میری سرقرار!
-خب... خب.. اصلا ارهه.. اره دارم میرم سرقرار..
-اونم بدون اطلاع خانوادت!
دستمو رو شونش قرار دادمو تو چشماش زل زدم..
-کوک.. اینکه تو ازم یه سال بزرگتری.. دلیل نمیشه به منی که ۲۰ سالمه بگی چیکار بکنمو چیکار نکنم!
من دیگ الان به سنی رسیدم که برای خودم تصمیم بگیرم!
به مامانو بابام به موقع خودم میگم..
دستشو مشت کرد...
وبا ظاهری توهم به بیرون رفت...
با صدای بلند گفتم:
-بابت ماشینم معذرت میخوام!
----------------------
جلوی هتل ایستادمو به ظاهرش نگاهی انداختم...
-جایی که ادرس داده اینجاس... ولی نگفته بود هتله!
بهش پیام دادم..
(من رسیدم)
(چند دقیقه پایین منتظر بمون زود میام)
(از زبان ا/ت)
به سمت میزی رفتمو رو صندلی نشستم..
دستمو رو سرم گذاشتمو به زمین خیره شدم...
با دیدن فردی که دقیقا روبه روم ایستاد...
رد پاشو گرفتم تااا به ظاهرش ختم شد...
دستشو جلوم دراز کرد...
-سلام.
از فکر بیرون اومدمو باهاش دست دادم...
-عا.. س..للاامم
روی صندلی روبهروم نشست
چند دقیقه ای خیره نگاهم کرد...
-از نزدیک قشنگ تری
-ها؟.. عاا.. خب.. ممنونم☺️
-ببخشید گفتم بیای اینجا...اخه من زیاد اینجا هارو نمیشناسم.. واسه همین نمیدونستم چه رستورانی دعوتت کنم..
متعجب نگاش کردم..
-اینجا هارو نمیشناسی؟
خنده کوتاهی کردو گفت:
راستشو بخوای من از دبیرستان برای ادامه تحصیل به خارج رفتم..
برای همینه که چیزی ازین جا یادم نمیاد...
-اما.. نگفته بودی خارجی!..
-متاسفم.. گفتم شاید اینجوری برای دوست شدن باهام بهانه بیاری...
اینم از این پارت..
با اینکه شرطا نرسیده بود ولی گذاشتم..
میبینین چ ادمین خوبیم😌🤝
برا پارت بعد شرط نمیزارم خودم هر وقت صلاح دیدم میزارم😎😁😂
چند پارتی
#برادرم_۲
دست به سینه جلوش قرار گرفتمو گفتم:
فضولیش به تو نیومده!
_مامان گفت با دوستات میری بیرون..
ابرو بالا دادم..:
از نظر تو با دوستام برم بیرون مشکلی داره؟
موج عصبانیتو میتونستم از چشاش بخونم!
-شاید به مامانو بابا بتونی دروغ بگی اما منو نمیتونی گول بزنی!
-منظورت چیه؟
-داری میری سرقرار!
-خب... خب.. اصلا ارهه.. اره دارم میرم سرقرار..
-اونم بدون اطلاع خانوادت!
دستمو رو شونش قرار دادمو تو چشماش زل زدم..
-کوک.. اینکه تو ازم یه سال بزرگتری.. دلیل نمیشه به منی که ۲۰ سالمه بگی چیکار بکنمو چیکار نکنم!
من دیگ الان به سنی رسیدم که برای خودم تصمیم بگیرم!
به مامانو بابام به موقع خودم میگم..
دستشو مشت کرد...
وبا ظاهری توهم به بیرون رفت...
با صدای بلند گفتم:
-بابت ماشینم معذرت میخوام!
----------------------
جلوی هتل ایستادمو به ظاهرش نگاهی انداختم...
-جایی که ادرس داده اینجاس... ولی نگفته بود هتله!
بهش پیام دادم..
(من رسیدم)
(چند دقیقه پایین منتظر بمون زود میام)
(از زبان ا/ت)
به سمت میزی رفتمو رو صندلی نشستم..
دستمو رو سرم گذاشتمو به زمین خیره شدم...
با دیدن فردی که دقیقا روبه روم ایستاد...
رد پاشو گرفتم تااا به ظاهرش ختم شد...
دستشو جلوم دراز کرد...
-سلام.
از فکر بیرون اومدمو باهاش دست دادم...
-عا.. س..للاامم
روی صندلی روبهروم نشست
چند دقیقه ای خیره نگاهم کرد...
-از نزدیک قشنگ تری
-ها؟.. عاا.. خب.. ممنونم☺️
-ببخشید گفتم بیای اینجا...اخه من زیاد اینجا هارو نمیشناسم.. واسه همین نمیدونستم چه رستورانی دعوتت کنم..
متعجب نگاش کردم..
-اینجا هارو نمیشناسی؟
خنده کوتاهی کردو گفت:
راستشو بخوای من از دبیرستان برای ادامه تحصیل به خارج رفتم..
برای همینه که چیزی ازین جا یادم نمیاد...
-اما.. نگفته بودی خارجی!..
-متاسفم.. گفتم شاید اینجوری برای دوست شدن باهام بهانه بیاری...
اینم از این پارت..
با اینکه شرطا نرسیده بود ولی گذاشتم..
میبینین چ ادمین خوبیم😌🤝
برا پارت بعد شرط نمیزارم خودم هر وقت صلاح دیدم میزارم😎😁😂
- ۱۱.۲k
- ۲۸ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط