.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁰.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁰.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
جیمین لبخند کوچیکی زد و به چشمای دوستش خیره شد:
_ ممنون جین..اطلاعات مفیدیه، اما بازم بدون اون لپتاپ کارمون سخته...اگه از اون تراشه استفاده بشه دردسر بدی درست میکنن میدونی که؟
جین فورا سر تکون داد:
_ میدونم...جونگکوک بعد کُشتن فرانک توی زندان، تراشه رو بدست آورد...ولی سعی میکنم بدستش بیارم هم لپتاپ رو هم تراشه رو!
پسر کوچیکتر کمی تو جاش جابجا شد و سرش رو به تایید تکون داد که جین با کمی مکث گفت:
_ راستی...اون روز گفتی حس میکنی یکی مدام دنبالته..میخوای کمک کنم پیداش کنی؟
اخم های جیمین لحظهای با یاد جِما تو هم فرو رفت:
_ نیازی نیست...خودم حلش میکنم.
جین شونه ای بالا انداخت و با اشاره دستش، گارسون سمتشون اومد.
.
.
.
_ عاححح مرتیکه بی احساس از صبح دارم بهش مسیج میدم و زنگ میزنم ولی جواب نمیده!
گوشی رو با حرص روی مبل پرت کرد و لبش رو به دندون کشید:
_ خیله خب جناب پارک...خودت شروع کردی!
نگاهی کوتاه توی خونه اش گردوند و با یه حرکت کلید خونه همراه گوشیش برداشت و به سرعت از خونه اش خارج شد.
توی راه دستش رو سمت جیب شلوار جینش فرو برد و با بالا گرفتن کلید فلزی طوسی رنگ لبخند محوی زد و با خودش زمزمه کرد:
_ امیدوارم از اینکه یه کپی از کلید خونه ات رو دارم عصبی نشی!
.
.
.
حدودای ساعت ۲۳:۰۰ شب بود که جیمین مقابل در خونه اش ظاهر شد.
دستش رو سمت جیب کتش برد و با در آورد کلیدش قفل در رو باز کرد و وارد شد.
خونه توی تاریکی و سکوت غرق بود، درست مثل همیشه.
کتش رو در آورد و با آویزون کردنش روی آویزِ در ورودی دستش به موهای بلوندش کشید و سمت هال قوم برداشت.
حتی حوصلهی روشن کردن چراغ های بلاتکلیف خونه اش رو هم نداشت و فقط به روشن کردن چراغ آشپزخونه اکتفا کرد.
لیوان آبی برداشت و همزمان که سمت اتاقش میرفت نگاهش روی شئی که روی مبل بود کشیده شد:
_ گوشی؟
با گیجی زیر لب گفت و با بالا بردن گوشی خودش که دستش بود با اخم یک نگاه به گوشی روی مبل و یک نگاه به گوشی خودش انداخت و قدم هاش رو تند کرد تا به اتاقش برسه.
با باز کردن در اتاقش، با تاریکی آنچنانی روبرو شد که تنها نور کمرنگ آباژور روی دیوار های اتاقش پخش شده بود...و درست روی تختش جسم نسبتا ریزی رو دید که موهای بلندش از زیر ملافه بیرون زده بود.
چشمی تو حدقه چرخوند و با غیظ سمت تخت رفت و بالای سر اون موجود کَنه ایستاد:
_ تو دیگه چه بلای آسمونی هستی!
نگاه خیره اش رو توی جزء به جزء چهرهی غرق در خواب جِما چرخوند و پوف کلافه ای کشید.
ادامه دارد...
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
جیمین لبخند کوچیکی زد و به چشمای دوستش خیره شد:
_ ممنون جین..اطلاعات مفیدیه، اما بازم بدون اون لپتاپ کارمون سخته...اگه از اون تراشه استفاده بشه دردسر بدی درست میکنن میدونی که؟
جین فورا سر تکون داد:
_ میدونم...جونگکوک بعد کُشتن فرانک توی زندان، تراشه رو بدست آورد...ولی سعی میکنم بدستش بیارم هم لپتاپ رو هم تراشه رو!
پسر کوچیکتر کمی تو جاش جابجا شد و سرش رو به تایید تکون داد که جین با کمی مکث گفت:
_ راستی...اون روز گفتی حس میکنی یکی مدام دنبالته..میخوای کمک کنم پیداش کنی؟
اخم های جیمین لحظهای با یاد جِما تو هم فرو رفت:
_ نیازی نیست...خودم حلش میکنم.
جین شونه ای بالا انداخت و با اشاره دستش، گارسون سمتشون اومد.
.
.
.
_ عاححح مرتیکه بی احساس از صبح دارم بهش مسیج میدم و زنگ میزنم ولی جواب نمیده!
گوشی رو با حرص روی مبل پرت کرد و لبش رو به دندون کشید:
_ خیله خب جناب پارک...خودت شروع کردی!
نگاهی کوتاه توی خونه اش گردوند و با یه حرکت کلید خونه همراه گوشیش برداشت و به سرعت از خونه اش خارج شد.
توی راه دستش رو سمت جیب شلوار جینش فرو برد و با بالا گرفتن کلید فلزی طوسی رنگ لبخند محوی زد و با خودش زمزمه کرد:
_ امیدوارم از اینکه یه کپی از کلید خونه ات رو دارم عصبی نشی!
.
.
.
حدودای ساعت ۲۳:۰۰ شب بود که جیمین مقابل در خونه اش ظاهر شد.
دستش رو سمت جیب کتش برد و با در آورد کلیدش قفل در رو باز کرد و وارد شد.
خونه توی تاریکی و سکوت غرق بود، درست مثل همیشه.
کتش رو در آورد و با آویزون کردنش روی آویزِ در ورودی دستش به موهای بلوندش کشید و سمت هال قوم برداشت.
حتی حوصلهی روشن کردن چراغ های بلاتکلیف خونه اش رو هم نداشت و فقط به روشن کردن چراغ آشپزخونه اکتفا کرد.
لیوان آبی برداشت و همزمان که سمت اتاقش میرفت نگاهش روی شئی که روی مبل بود کشیده شد:
_ گوشی؟
با گیجی زیر لب گفت و با بالا بردن گوشی خودش که دستش بود با اخم یک نگاه به گوشی روی مبل و یک نگاه به گوشی خودش انداخت و قدم هاش رو تند کرد تا به اتاقش برسه.
با باز کردن در اتاقش، با تاریکی آنچنانی روبرو شد که تنها نور کمرنگ آباژور روی دیوار های اتاقش پخش شده بود...و درست روی تختش جسم نسبتا ریزی رو دید که موهای بلندش از زیر ملافه بیرون زده بود.
چشمی تو حدقه چرخوند و با غیظ سمت تخت رفت و بالای سر اون موجود کَنه ایستاد:
_ تو دیگه چه بلای آسمونی هستی!
نگاه خیره اش رو توی جزء به جزء چهرهی غرق در خواب جِما چرخوند و پوف کلافه ای کشید.
ادامه دارد...
- ۶۱۴
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط