عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت⁸
چشمهام روی صورتش ثابت موند و یه کلام گفتم:شما..؟
با وقار صندلیشو عقب کشید،صاف نشست و گفت:لی دونگمین،عموت
عمو ادامه داد:برادرم این شرکت رو با زحمت ساخت،طبیعیه که حالا یکی باید جاشو پر کنه
آروم گفتم:یکی؟یا شما؟
عمو لبخند زد و گفت:من تجربه بیشتری دارم،بازار بیرحمه،آرا..مخصوصاً برای کسی که..حافظهش کامل نیست
نگاهمو تو چشم عموم دوختم و گفتم:طبق وصیتنامه رسمی،اون سهام کامل به من منتقل شده
لبخندش کمرنگ شد.
ادامه دادم:پس قانوناً،من مالک اکثریت هستم،نه شما
یکی از اعضا گفت:اما برای حفظ ثبات شرکت،پیشنهاد تقسیم چهل درصد از سهام بین هیئت..
حرفشو قطع کردم و گفتم:یعنی میخواید کنترل شرکتو از دست وارث قانونی خارج کنید؟
هوای اتاق سنگین شده بود.
عمو آروم گفت:تو هنوز آماده این مسئولیت نیستی
به جلو خم شدم و گفتم:و شما خیلی آمادهاید که جای برادرتونو بگیرید؟
چشمهاش برق زد..این بار لبخند نزد.
هیچکس مخالفت نکرد.
چون همه فهمیده بودن این دخترِ بیحافظه..
اصلاً ضعیف نیست.
اتاق جلسه یکییکی خالی شد.
و بعد عمو آخرین نفر از جاش بلند شد.
قبل از رفتن،لبخند ملایمی زد و گفت:خیلی خوب صحبت کردی،اگه برادرم زنده بود حتما بهت افتخار میکرد
و بعد رفت
نگاهش برعکس حرفهاش چیز دیگه ای میگفت..
برگشتم و چشمام افتاد به جونگ کوک...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت⁸
چشمهام روی صورتش ثابت موند و یه کلام گفتم:شما..؟
با وقار صندلیشو عقب کشید،صاف نشست و گفت:لی دونگمین،عموت
عمو ادامه داد:برادرم این شرکت رو با زحمت ساخت،طبیعیه که حالا یکی باید جاشو پر کنه
آروم گفتم:یکی؟یا شما؟
عمو لبخند زد و گفت:من تجربه بیشتری دارم،بازار بیرحمه،آرا..مخصوصاً برای کسی که..حافظهش کامل نیست
نگاهمو تو چشم عموم دوختم و گفتم:طبق وصیتنامه رسمی،اون سهام کامل به من منتقل شده
لبخندش کمرنگ شد.
ادامه دادم:پس قانوناً،من مالک اکثریت هستم،نه شما
یکی از اعضا گفت:اما برای حفظ ثبات شرکت،پیشنهاد تقسیم چهل درصد از سهام بین هیئت..
حرفشو قطع کردم و گفتم:یعنی میخواید کنترل شرکتو از دست وارث قانونی خارج کنید؟
هوای اتاق سنگین شده بود.
عمو آروم گفت:تو هنوز آماده این مسئولیت نیستی
به جلو خم شدم و گفتم:و شما خیلی آمادهاید که جای برادرتونو بگیرید؟
چشمهاش برق زد..این بار لبخند نزد.
هیچکس مخالفت نکرد.
چون همه فهمیده بودن این دخترِ بیحافظه..
اصلاً ضعیف نیست.
اتاق جلسه یکییکی خالی شد.
و بعد عمو آخرین نفر از جاش بلند شد.
قبل از رفتن،لبخند ملایمی زد و گفت:خیلی خوب صحبت کردی،اگه برادرم زنده بود حتما بهت افتخار میکرد
و بعد رفت
نگاهش برعکس حرفهاش چیز دیگه ای میگفت..
برگشتم و چشمام افتاد به جونگ کوک...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۹۰.۵k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط