عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت⁹
برگشتم و چشمام افتاد به جونگ کوک.
یه لبخند ملیح روی لباش بود..
ابروهامو انداختم بالا و یه لبخند کم رنگ زدم و گفتم:خب..نظرت چیه؟
سرشو تکون داد و گفت:شوکه شدم..خیلی خوب صحبت کردین
چند قدم به سمتش برداشتم و روبه روش ایستادم،نگاهمو توی صورتش چرخوندم و گفتم:میشه از این به بعد باهام رسمی حرف نزنی؟
جوری که انگار خیلی تعجب کرده بود مات نگاهم کرد.
لحظه ای بعد لب زد:اما من..
حرفشو قطع کردم و گفتم:مگه وظیفهات این نیست از من اطاعت کنی؟
خم به ابروش آورد،انگار هم گیج شده بود و هم کمی عصبانی.
اما حسی که توی چهرهاش بود رو به زبون نیاورد و گفت:باشه،هرچی تو بگی،آرا..
"آرا" رو محکم تلفظ کرد.
سرمو تکون دادم و گفتم:میشه بگی اتاق کار پدرم کجاست؟
لحظه ای بعد وارد اتاق شدیم.
همه چیز خیلی مرتب و منظم چیده شده بود.
قفسه ها پر از پوشه و کتاب بودن.
و روی میزش یه ساعت و عکس به چشم میرسید.
به سمت میزش رفتم و عکسو برداشتم.
من کنار پدرم...
چقدر این حس غریب بود برام.
اون لبخندی که روی لب دوتامون بود یه عالمه امید و شادی رو نشون میداد.
با دیدن اون عکس دوباره اون تصویر های نا واضح از جلوی چشمم رد شدن.
عکس رو دوباره گذاشتم روی میز و نفس عمیقی کشیدم.
_مثل اینکه بعد اون سخن رانی خسته شدی،بهتره برگردیم خونه
سرمو تکون دادم و گفتم:بریم
پنج دقیقه از وقتی که سوار ماشین شده بودیم میگذشت.
نگاهمو از بیرون گرفتم و به چشمهای خمار توی آینه دوختم.
چرا احساس میکنم اون چشمها دارن یه چیزی رو پنهان میکنن؟..
انقدر محو نگاه بودم که متوجه نشدم داره از توی آینه نگاهم میکنه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت⁹
برگشتم و چشمام افتاد به جونگ کوک.
یه لبخند ملیح روی لباش بود..
ابروهامو انداختم بالا و یه لبخند کم رنگ زدم و گفتم:خب..نظرت چیه؟
سرشو تکون داد و گفت:شوکه شدم..خیلی خوب صحبت کردین
چند قدم به سمتش برداشتم و روبه روش ایستادم،نگاهمو توی صورتش چرخوندم و گفتم:میشه از این به بعد باهام رسمی حرف نزنی؟
جوری که انگار خیلی تعجب کرده بود مات نگاهم کرد.
لحظه ای بعد لب زد:اما من..
حرفشو قطع کردم و گفتم:مگه وظیفهات این نیست از من اطاعت کنی؟
خم به ابروش آورد،انگار هم گیج شده بود و هم کمی عصبانی.
اما حسی که توی چهرهاش بود رو به زبون نیاورد و گفت:باشه،هرچی تو بگی،آرا..
"آرا" رو محکم تلفظ کرد.
سرمو تکون دادم و گفتم:میشه بگی اتاق کار پدرم کجاست؟
لحظه ای بعد وارد اتاق شدیم.
همه چیز خیلی مرتب و منظم چیده شده بود.
قفسه ها پر از پوشه و کتاب بودن.
و روی میزش یه ساعت و عکس به چشم میرسید.
به سمت میزش رفتم و عکسو برداشتم.
من کنار پدرم...
چقدر این حس غریب بود برام.
اون لبخندی که روی لب دوتامون بود یه عالمه امید و شادی رو نشون میداد.
با دیدن اون عکس دوباره اون تصویر های نا واضح از جلوی چشمم رد شدن.
عکس رو دوباره گذاشتم روی میز و نفس عمیقی کشیدم.
_مثل اینکه بعد اون سخن رانی خسته شدی،بهتره برگردیم خونه
سرمو تکون دادم و گفتم:بریم
پنج دقیقه از وقتی که سوار ماشین شده بودیم میگذشت.
نگاهمو از بیرون گرفتم و به چشمهای خمار توی آینه دوختم.
چرا احساس میکنم اون چشمها دارن یه چیزی رو پنهان میکنن؟..
انقدر محو نگاه بودم که متوجه نشدم داره از توی آینه نگاهم میکنه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۹۹
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط