عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹⁰
انقدر محو نگاهش بودم که متوجه نشدم داره از توی آینه نگاهم میکنه.
سریع سرمو چرخوندم و دوباره نگاهمو به بیرون دوختم.
چرا انقدر قلبم داره تند میرنه؟
بعد از چند دقیقه رسیدیم خونه.
خدمتکار داشت به گلدونا آب میداد.
ازش پرسیدم:هانی کجاست؟
تعظیم کرد و گفت:خانم لی چند ساعتی هست رفتن بیرون،گفتن بهتون بگم امشب نمیان
سرمو تکون دادم و روبه جونگ کوک گفتم:من میرم استراحت کنم
و بعد به سمت اتاقم رفتم.
خیلی خسته بودم برای همین یه دوش کوتاه گرفتم و خوابیدم..
آروم چشمامو باز کردم.
ساعت 8:30 عصر رو نشون میداد.
خمیازه ای کشیدم و بلند شدم.
از اتاق رفتم بیرون و به سمت اشپز خونه رفتم.
خدمتکار داشت غذا درست میکرد.
یه لیوان آب ریختم و گفتم:جونگ کوک توی اتاقشه؟
همینطور که داشت گوجه ها رو خورد میکرد سرشو تکون داد و گفت:نه،سه ساعتی میشه رفتن بیرون
سرمو تکون دادم و گفتم:آها..
داشتم برمیگشتم اتاقم که یهو از حیاط یه صدایی اومد.
از خونه رفتم بیرون و اطرافو نگاه کردم.
یهو چشمم افتاد به جونگ کوک.
انگار حالش خوب نبود.
دستشو انداخته بود دور گردن یه مرد و به سمت خونه میومدن.
به سمتشون دویدم و گفتم:چیشده؟
مرد نفس زنان لب زد:خیلی نوشیده،حالش خیلی بده
چشمهاش بسته بود و گونه هاش قزمز شده بودن.
موهای توی صورتمو زدم کنار و گفتم:بیارش تو
خابوندش روی تخت و گفت:بهش گفتم کمتر بنوشه اما..
سرمو تکون دادم و گفتم:اشکالی نداره،میتونی بری من مواظبشم
سرشو تکون داد و رفت
کت و شلوارش هنوز تنش بود.
اینجوری که نمیتونه بخوابه..
می خواستم کتشو در بیارم که یهو دستمو گرفت و...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹⁰
انقدر محو نگاهش بودم که متوجه نشدم داره از توی آینه نگاهم میکنه.
سریع سرمو چرخوندم و دوباره نگاهمو به بیرون دوختم.
چرا انقدر قلبم داره تند میرنه؟
بعد از چند دقیقه رسیدیم خونه.
خدمتکار داشت به گلدونا آب میداد.
ازش پرسیدم:هانی کجاست؟
تعظیم کرد و گفت:خانم لی چند ساعتی هست رفتن بیرون،گفتن بهتون بگم امشب نمیان
سرمو تکون دادم و روبه جونگ کوک گفتم:من میرم استراحت کنم
و بعد به سمت اتاقم رفتم.
خیلی خسته بودم برای همین یه دوش کوتاه گرفتم و خوابیدم..
آروم چشمامو باز کردم.
ساعت 8:30 عصر رو نشون میداد.
خمیازه ای کشیدم و بلند شدم.
از اتاق رفتم بیرون و به سمت اشپز خونه رفتم.
خدمتکار داشت غذا درست میکرد.
یه لیوان آب ریختم و گفتم:جونگ کوک توی اتاقشه؟
همینطور که داشت گوجه ها رو خورد میکرد سرشو تکون داد و گفت:نه،سه ساعتی میشه رفتن بیرون
سرمو تکون دادم و گفتم:آها..
داشتم برمیگشتم اتاقم که یهو از حیاط یه صدایی اومد.
از خونه رفتم بیرون و اطرافو نگاه کردم.
یهو چشمم افتاد به جونگ کوک.
انگار حالش خوب نبود.
دستشو انداخته بود دور گردن یه مرد و به سمت خونه میومدن.
به سمتشون دویدم و گفتم:چیشده؟
مرد نفس زنان لب زد:خیلی نوشیده،حالش خیلی بده
چشمهاش بسته بود و گونه هاش قزمز شده بودن.
موهای توی صورتمو زدم کنار و گفتم:بیارش تو
خابوندش روی تخت و گفت:بهش گفتم کمتر بنوشه اما..
سرمو تکون دادم و گفتم:اشکالی نداره،میتونی بری من مواظبشم
سرشو تکون داد و رفت
کت و شلوارش هنوز تنش بود.
اینجوری که نمیتونه بخوابه..
می خواستم کتشو در بیارم که یهو دستمو گرفت و...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۶.۸k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط