Novel panleo
♡ #part⁸ ♡
『 leoreza 』
سوار ماشین شدم و گردنبند رو توی دستم فشردم لعنت به من چطور متوجه نشده بودم
دور گردنم انداختم خانم پلیسِ بخشی از خاطرات گذشتهی من بود و نتونستم فراموش اش کنم ماشین رو روشن کردم
اما رقابت بین آدم های مافیا نمیتونست بهم وقت بده که بفهم با چه کسی وارد رابطه شدم
ذهنم رو دور کردم و یکم سرعت بخشیدم تا سریعتر برسم به دفن گوشی برداشتم و زنگ زدم به ارسلان که زود جواب داد
ارسلان: جان داداش
_مهمونی رو اوکی کردی
ارسلان: بله
_همه چیز همونطور که گفتمِ دیگه نگهبان ها کارت ورود و هر چیز دیگه ارسلان یادت نرفته که
ارسلان: بخدا که همه چی حل و فصل کردم انقدر نگران نباش
دندون قروچهای کردم
_من نگران نیستم توام از اون دختره یکم دور باش
ارسلان: باز گیری دادی به من تو بابا دست راستِ منه دیگه
گوشی رو قطع کردم ارسلان هیچوقت احتیاط نمیکرد باید خودم بفهمم شماره ی فربد رو گرفتم
فربد: بله آقا
_ فربد هر چی اطلاعات درمورد این دختره دستیار ارسلان پیدا کن تا فردا شب میخوام متوجه شدی
فربد: چشم آقا امری نیست
نه ای گفتم و قطع اش کردم ماشین رو پارک کردم و رفتم سمت سهراب
سهراب: فکر کردم نمیای
_فعلا که اومدم چطور شد
سهراب: توی اتاقش به قتل رسیده
_فردا شب میای
سهراب: نه فرداشب بر دوبی بلیط داریم با روشا
چیزی نگفتم چون قرار بود همه چیز این مرد به اصطلاح پدر رو ازش بگیرم
انتقام تکتک اشک های مامانم قرار بود بگیرم
بی حرف بدون خدافظی ازش دور شدم و با ماشین به خونه ای که مادر و خواهرم اونجا بودم رفتم
این مدت نتونستم بهشون سر بزنم کسب از وجودشون خبر نداشت جز ارسلان و فربد
با خرید چند وسیله به خونه ی نقلی که خیلی ساده بود تو برلین براشون گرفتم
کلید انداختم و وارد خونه شدم صدای غرغر رستا میومد که لبخند به لبم آورد
رستا: واای مامان بسه بخدا خسته شدم
مامان : یعنی چی خسته شدم ۱۷ سال سن داری اونوقت بلد نیستی یه غذا بپزی
رستا نگاه اش به من افتاد که جیغی کشید و اومد تو بغلم
رستا: آخ داداش بالاخره اومدی میدونی چقدر دلم تنگ شده بود
دستی به موهاش کشیدم
_منم همینطور عزیزدلم
از بغلم اومد بیرون که مامان به سمتم اومد به خاطر قدم کمی خم شدم و به آغوشش رفتم حس مادرانه اش دلم رو پر از امید کرد
سهراب چطور میتونست زن به این زیبایی با بچهی تو شکمش بهش خیانت کنه
مامان:الهی مادر فدات بشه رضا کجا بودی قربونت برم ول کن این کارو ما تحمل دوری تو رو نداری قربون چشمات برم من
_مامان لطفا
مامان: چیکار کنم دورت بگردم من آخه
رستا لوس لب زد
رستا: من اینجا هويج ام انقدر دلوقوه میدین بهم ناراحت شدمم....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 leoreza 』
سوار ماشین شدم و گردنبند رو توی دستم فشردم لعنت به من چطور متوجه نشده بودم
دور گردنم انداختم خانم پلیسِ بخشی از خاطرات گذشتهی من بود و نتونستم فراموش اش کنم ماشین رو روشن کردم
اما رقابت بین آدم های مافیا نمیتونست بهم وقت بده که بفهم با چه کسی وارد رابطه شدم
ذهنم رو دور کردم و یکم سرعت بخشیدم تا سریعتر برسم به دفن گوشی برداشتم و زنگ زدم به ارسلان که زود جواب داد
ارسلان: جان داداش
_مهمونی رو اوکی کردی
ارسلان: بله
_همه چیز همونطور که گفتمِ دیگه نگهبان ها کارت ورود و هر چیز دیگه ارسلان یادت نرفته که
ارسلان: بخدا که همه چی حل و فصل کردم انقدر نگران نباش
دندون قروچهای کردم
_من نگران نیستم توام از اون دختره یکم دور باش
ارسلان: باز گیری دادی به من تو بابا دست راستِ منه دیگه
گوشی رو قطع کردم ارسلان هیچوقت احتیاط نمیکرد باید خودم بفهمم شماره ی فربد رو گرفتم
فربد: بله آقا
_ فربد هر چی اطلاعات درمورد این دختره دستیار ارسلان پیدا کن تا فردا شب میخوام متوجه شدی
فربد: چشم آقا امری نیست
نه ای گفتم و قطع اش کردم ماشین رو پارک کردم و رفتم سمت سهراب
سهراب: فکر کردم نمیای
_فعلا که اومدم چطور شد
سهراب: توی اتاقش به قتل رسیده
_فردا شب میای
سهراب: نه فرداشب بر دوبی بلیط داریم با روشا
چیزی نگفتم چون قرار بود همه چیز این مرد به اصطلاح پدر رو ازش بگیرم
انتقام تکتک اشک های مامانم قرار بود بگیرم
بی حرف بدون خدافظی ازش دور شدم و با ماشین به خونه ای که مادر و خواهرم اونجا بودم رفتم
این مدت نتونستم بهشون سر بزنم کسب از وجودشون خبر نداشت جز ارسلان و فربد
با خرید چند وسیله به خونه ی نقلی که خیلی ساده بود تو برلین براشون گرفتم
کلید انداختم و وارد خونه شدم صدای غرغر رستا میومد که لبخند به لبم آورد
رستا: واای مامان بسه بخدا خسته شدم
مامان : یعنی چی خسته شدم ۱۷ سال سن داری اونوقت بلد نیستی یه غذا بپزی
رستا نگاه اش به من افتاد که جیغی کشید و اومد تو بغلم
رستا: آخ داداش بالاخره اومدی میدونی چقدر دلم تنگ شده بود
دستی به موهاش کشیدم
_منم همینطور عزیزدلم
از بغلم اومد بیرون که مامان به سمتم اومد به خاطر قدم کمی خم شدم و به آغوشش رفتم حس مادرانه اش دلم رو پر از امید کرد
سهراب چطور میتونست زن به این زیبایی با بچهی تو شکمش بهش خیانت کنه
مامان:الهی مادر فدات بشه رضا کجا بودی قربونت برم ول کن این کارو ما تحمل دوری تو رو نداری قربون چشمات برم من
_مامان لطفا
مامان: چیکار کنم دورت بگردم من آخه
رستا لوس لب زد
رستا: من اینجا هويج ام انقدر دلوقوه میدین بهم ناراحت شدمم....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۵.۰k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط