نبرد در دل تاریکی
"نبرد در دل تاریکی"
جنگل سیاه بود. درختان پیچ خورده مثل اسکلت های غول پیکر به ماه اشاره میکردند.میهو و هانول پشت به پشت هم ایستاده بودند، حلقه ای از سایه های متحرک آنها را محاصره کرده بود.
جین حالا بیشتر شبیه هیولایی ازتاریکی ازمیان سایه هابیرون آمد.بدنش ازدودسیاه وچشاش دو حفره تو خالی بود.
"فکر کردین میتونین از دست من فرار کنین؟ شما فقط دارین مرگ خودتون رو جلو میندازین."
میهو چاقوی نورانیاش را بالا برد."ما قرار نیست فرار کنیم... قراره تو رو ببریم جهنم"
هانول بدون هیچ هشداری حمله کرد.شمشیرش مثل برق در تاریکی درخشید ودست چپ جین را از بدنش جدا کرد. اما جین حتی ناله هم نکرد. دستش دوباره از دود شکل گرفت!!
"فرشته های بی خود...."
میهو فریاد کشید و به جلو پرید.چاقویش مستقیماً در قلب جین فرورفت اما این بار، چاقو شروع به درخشیدن کرد
جین برای اولین بار ترسیده بود:"این... این چیه؟!"
هانول خندید. "هدیهٔ خداحافظی از طرف ماست."
نور از بدن جین فوران کرد انفجار عظیمی همه چیز را سفید کرد.
وقتی نور محو شد، جین نبود فقط خاکستری سیاه روی زمین باقی مانده بود
اما میهو روی زمین افتاده بود، نیمی از بدنش سوخته. هانول کنارش زانو زد، دستش را گرفت:
احمق... میدونستی اینطوری میشه، نه؟""
میهو لبخند زد." معلومه... میدونستم... اما ارزشش رو داشت."
دیگه چشمانش بسته شد.هانول سرش رابالابرد وفریادی کشید فریادی که حتی درختان ازآن لرزیدند.وبعدچشمانش را بست.
جنگل سیاه بود. درختان پیچ خورده مثل اسکلت های غول پیکر به ماه اشاره میکردند.میهو و هانول پشت به پشت هم ایستاده بودند، حلقه ای از سایه های متحرک آنها را محاصره کرده بود.
جین حالا بیشتر شبیه هیولایی ازتاریکی ازمیان سایه هابیرون آمد.بدنش ازدودسیاه وچشاش دو حفره تو خالی بود.
"فکر کردین میتونین از دست من فرار کنین؟ شما فقط دارین مرگ خودتون رو جلو میندازین."
میهو چاقوی نورانیاش را بالا برد."ما قرار نیست فرار کنیم... قراره تو رو ببریم جهنم"
هانول بدون هیچ هشداری حمله کرد.شمشیرش مثل برق در تاریکی درخشید ودست چپ جین را از بدنش جدا کرد. اما جین حتی ناله هم نکرد. دستش دوباره از دود شکل گرفت!!
"فرشته های بی خود...."
میهو فریاد کشید و به جلو پرید.چاقویش مستقیماً در قلب جین فرورفت اما این بار، چاقو شروع به درخشیدن کرد
جین برای اولین بار ترسیده بود:"این... این چیه؟!"
هانول خندید. "هدیهٔ خداحافظی از طرف ماست."
نور از بدن جین فوران کرد انفجار عظیمی همه چیز را سفید کرد.
وقتی نور محو شد، جین نبود فقط خاکستری سیاه روی زمین باقی مانده بود
اما میهو روی زمین افتاده بود، نیمی از بدنش سوخته. هانول کنارش زانو زد، دستش را گرفت:
احمق... میدونستی اینطوری میشه، نه؟""
میهو لبخند زد." معلومه... میدونستم... اما ارزشش رو داشت."
دیگه چشمانش بسته شد.هانول سرش رابالابرد وفریادی کشید فریادی که حتی درختان ازآن لرزیدند.وبعدچشمانش را بست.
- ۶۲
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط