{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی کلاه‌های مرد کلاه فروشی دست میمون‌ها افتاد...

روزی کلاه‌های مرد کلاه فروشی دست میمون‌ها افتاد...
می‌دانست میمون‌ها تقلید کارند.پس کلاهش را روی زمین انداخت و میمون‌ها نیز کلاه‌ها را از روی درخت به سمت زمین پرداخت کردند.
سالها بعد مرد تجربه‌اش را به نوه‌اش گفت… نوه نیز در جنگل به این مشکل برخورد و یادش افتاد که مانند پدربزرگ کلاهش را به زمین بیاندازد.
میمونی پایین آمد و به پسر گفت «فکر کردی فقط خودت پدر بزرگ داری؟»
دیدگاه ها (۴)

✦ اولین گناه ✦فصل سیزدهم: جایی که سایه‌ها زندگی می‌کنند---را...

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

✦ اولین گناه ✦فصل ششم: شبی که هیچ‌کس نمی‌خوابد---در باز شد.ه...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣو-هیوک بعد از چند دق...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p36همین که خواست از روی یه ریشه‌ی بزرگ رد...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁸﴿ویو ات﴾دستم را محکم به نرده گرفتم و دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط