روزی کلاههای مرد کلاه فروشی دست میمونها افتاد...
روزی کلاههای مرد کلاه فروشی دست میمونها افتاد...
میدانست میمونها تقلید کارند.پس کلاهش را روی زمین انداخت و میمونها نیز کلاهها را از روی درخت به سمت زمین پرداخت کردند.
سالها بعد مرد تجربهاش را به نوهاش گفت… نوه نیز در جنگل به این مشکل برخورد و یادش افتاد که مانند پدربزرگ کلاهش را به زمین بیاندازد.
میمونی پایین آمد و به پسر گفت «فکر کردی فقط خودت پدر بزرگ داری؟»
میدانست میمونها تقلید کارند.پس کلاهش را روی زمین انداخت و میمونها نیز کلاهها را از روی درخت به سمت زمین پرداخت کردند.
سالها بعد مرد تجربهاش را به نوهاش گفت… نوه نیز در جنگل به این مشکل برخورد و یادش افتاد که مانند پدربزرگ کلاهش را به زمین بیاندازد.
میمونی پایین آمد و به پسر گفت «فکر کردی فقط خودت پدر بزرگ داری؟»
- ۱.۱k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط