{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

DARK WORLD part

🌖DARK WORLD{ part ۲۹ }🌔

ویو صبح:

× از خواب بیدار شدم .. نگاهی به جای خالی کوک کردم ...

اگه بیدار شده چرا منو بیدار نکرد... به سمت سرویس رفتم و بعد از اینجا دادن کارهام از اتاق خارج شدم ... به سمت اتاق لنا رفتم و آروم درو باز کردم ... که با جای خالی لنا مواجه شدم کجاند پس...

اون از کوک اینم از لنا...

× وارد اتاق لنا شدم ... و روی تختش نشستم ... نگاهی به میز اسباب بازی لنا انداختم... دفترچه ای نسبتاً بزرگ اونجا بود ...

بردارم ... شاید چیز خصوصی .داشته باشه...

× با حسی که داشتم ... دست به دفترچه نزدم .. نگاهمو به اطرافم دادم تا فکرم از دفترچه خارج بشه...

نگاهم به اطراف می‌چرخید که دوباره چشمم به دفترچه خورد... حس بدی رو که داشتم کنار گذاشتم و دفترچه رو برداشتم ... نگاهی به جلد دفترچه انداختم که با رنگ قرمز رنگ شده بود ... جلد دومش با رنگ آبی... صفحه اول رو باز کردم که .... دهنم از تعجب باز موند... اینارو لنا کشیده ... از تعجب خشک شده بودم ... یک عالمه نقاشی توی هر صفحه از دفترچه بود ... باورم نمیشه یک بچه ۶ ساله بتونه چنین نقاشی هایی بکشه ...

ویو ۵ دقیقه بعد ..

× در حال نگاه کردن به نقاشی ها بودم که در باز شد ...

خدمتکار: لنا... او ببخشید خانم شماید ...

× اره... لنا کجاست

خدمتکار: همه جا رو گشتم نیست ...

× یعنی چی نیست ...( عصبی)

خدمتکار: احتمال میدم اتاق کار ارباب باشه...

× ارباب ...

خدمتکار: همسر شما..

× آها باشه ...

× نگاهی به دستش انداختم که سبد و جارویی دستش بود ... احتمال میدادم اومده اتاق لنا رو تمیز کنه

× اومدی اتاق لنا رو تمیزی کنی...

خدمتکار: بله خانم...

× باش .. من میرم بیرون ...

خدمتکار: ممنون...

× آخرین صفحه از دفترچه رو ورق زدم که خالی بود ... یعنی چی میخواد بکشه برای آخرین صفحه....

از اتاق لنا خارج شدم که یاد حرف خدمتکار افتادم ...

#احتمال میدم اتاق کار ارباب باشه ...

× ولی من نمی‌دونستم اتاقش کجاست پس دوباره در اتاق رو باز کردم که خدمتکار نگاهی به انداخت...

خدمتکار: اتفاقی افتاده خانم...

× اتاق جونکوک کجاست...


خدمتکار: اتاق ارباب ته همین راه رو هست ...

× ممنون ...

خدمتکار: ولی وقتی به در مشکی رنگ رسیدید ...درو باز کنید و با آسانسور به سه طبقه پایین تر بریدد...

× باش...

× دوباره در اتاق رو بستم و همینطور که به راهم ادامه میدادم به در مشکی رنگی رسیدم ... درو با احتیاط باز کردم که ... آسانسور بزرگی جلوم ظاهر شد ... در آسانسور رو باز کردم و همانطور که خدمتکار گفت دکمه شماره ۳ رو زدم ...

ویو ۱ دقیقه بعد:

× در بلاخره باز شد ... نمی‌دونم چرا آنقدر سرعتش پایین بود... آسانسور های دیگه سریع به طبقه ای که زده باشیم میرسیم ... در آسانسور رو باز کردم که به دوتا اتاق رسیدم ... در مشکی در زرد...

× چرا نگفت کدومو برم... خوب بزار ده بی سی چهل کنم ... اره ... شروع کردم به شمردن که به در رنگ زرد افتاد ...

با حس ترس از اینکه اشتباه انتخاب کرده باشم در اتاق رو زدم ... با باز شدن در سرجام خشکم زد ... اون...

ادامه دارد....🌔


خوب خانم خشکلا می‌خوام شرط بزارم 🧸💪 می‌دونم که انجامش میدید ...

شرط ها:

۱۴۰ لایک 🌹
۱۰۰ کامنت 🌷
۵۰ بازنشر 🪻
۱۰ فالو🌸



نویسنده اعظم صحبت می‌کنه::


بلاخره بعد از کلی مدت شرط گذاشتم... امید وارم چیزی که گفتم رو انجام بدید ...

می‌خوام یک حرفی بهتون بگم... وقتی استوری میزارم... و شما ریکشن نشون میدید .. یعنی استیکر یا کامنتی میزارید خیلی زیاد ذوق میکنم ... تمام کامنت هارو جواب میدم ... فکر اینو نکنید چون فالور متوسطی دارم ... قرار نیست کامنت هاتون رو جواب بدم یا با کسی سرد باشم و به خودم بنازم .. من جز خودتون هستم ... و منم مثل خواهرتون ... 🌷😍 امیدوارم خانواده نویسنده اعظم رو بالا تر ببریم و با کلی دختر جذاب هم کلام بشیم... اینجا همتون باهام دوست باشید... و راستیییی وقتی کامنت خوشکل میزارید جواب کامنتون رو میدم و البته که برای همه کامنتا ذوق میکنم ولی بعضی از کامنتا اصلا یک چیزی دیگند...

خوب خیلی حرف زدم .. شرمنده... تا پارت بعد تنکیو بای بای 😍 ⭐ 😘
دیدگاه ها (۲۲۶)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

ارباب منPart4چاعان:خانم بزرگ میشه بریم توی اقاق کارتون دارم ...

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط