یک افسانه‌ی صحرایی ،

یک افسانه‌ی صحرایی ،
از مردی می‌گوید که می‌خواست به واحه‌ی دیگری مهاجرت کند
و شروع کرد به بار کردنِ شترش ...
فرش‌هایش ،
لوازم پخت و پز ،
صندوق‌های لباسش را بار کرد و حیوان همه را پذیرفت ...
وقتی می‌خواستند به راه بیفتند ،
مرد پَرِ آبی زیبایی را به یاد آورد که پدرش به او داده بود ...
پر را برداشت و بر پشتِ شتر گذاشت؛
اما با این کار ،
جانور زیر بار تاب نیاورد و جان سپرد ...
حتما مرد فکر کرده است ،
شتر من حتی نتوانست وزن یک پر را تحمل کند ...

گاهی ما هم در مورد دیگران همین طور فکر می‌کنیم ،
نمی‌فهمیم که شوخی کوچک ما ،
شاید همان قطره‌ای بوده است
که جامی پُر از درد و رنج را لبریز کرده ...
‌
‌
#پائولو_کوئلیو
#مکتوب
‌
‌
دیدگاه ها (۱)

چند پارتیپارت۲صبح که شد، عمارتِ سرخ شبیه به یک میدانِ جنگِ م...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

نقد فیلم «در آستانه‌ی جنگ»

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

**پارت ۳۱**لوله‌ی سرد و سنگینِ اسلحه روی پوستِ حساسِ شقیقه‌ا...

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

🍒🍃رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزدخوابم از حالت چشم تو به ...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت هجدهم: جسدی که حرف می‌زدبارون بی‌وقف...

حق با خامنه ای شه.ید بود مثل همیشه!اینا دنبال از بین بردن ای...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط